👑 زن و زندگــے 👑
🤍
گوشیو قطع کردم و برگشتم پیشه مامان صدای گریههاش دلخراشترین صدایی بود که میشنیدم انگار یه نفر به قلبم چنگ میزد.... حدود ۲۰ دقیقه بعد نگهبان اسمامونو خوند و گفت میتونین برای دیدن جنازه برین داخل انگار پاهام به زمین خشک شده بود ... سروش که دید حالم خوب نیست اومد طرفم بازومو گرفت و گفت: نمیخوای ببینی باباتو برای آخرین بار؟؟ + آره آره که میخوام ببینمش _خب برو دیگه معطل چی هستی؟؟؟ با بغض گفتم: انگار پاهام کشش ندارن سروش چسبیدن به زمین بازومو گرفت و گفت : من کمکت میکنم بیا بریم همراه با سروش رفتیم داخل آلما خودشو انداخته بود روی جنازه و بلند جیغ میکشید دستمو از سروش جدا کردم و گفتم: برو پیش آلما.. همه با صدای بلند شیون و زاری میگردند با پاهای لرزون رفتم جلو و با دیدن جنازه بابا که انگار آروم خوابیده بود... ادامه دارد... 🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷
🤍
دستمو مشت کردم و شروع کردم به جیغهای هیستریک کشیدن یه جوری بهم شوک وارد شد که انگار تازه خبر مرگش رو شنیدم..
مامان با دیدنم سریع بلند شد و اومد طرفم بغلم کرد و همونجور که گریه میکرد گفت: چیزی نیست دختر نازنینم هیچی نیست قربونت برم آروم باش...
نترس بابا آروم خوابیده همونجور که جیغ میکشیدم گفتم بابا بلند شو تو رو خدا بلند شو ....
بگو که همه اینا یه خوابه بلند شو بابا نمیتونم اینجوری ببینمت مامان محکم منو تو بغلش فشار داد و شروع کرد به گریه کردن...
به زور آلما و آشوب را از رویه جنازه بلند کردند و فوراً دره تابوت رو بستند چند نفر از بیرون اومدن پای تابوت رو گرفتن و بلند کردن...
و همینجور لا اله الا الله گویان میرفتند به سمت قبری که برای بابا کنده بودند و بقیه هم دنبال بابا میرفتن
همینجور که مامان بغلم کرده بود شروع کردیم به راه رفتن اصلاً انگار اختیار پاهام دست خودم نبود...
نمیدونستم دارم از کجا راه میرم فقط تنها چیزی که بهم احساس دلگرمی میداد...
ادامه دارد...🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷
دستمو مشت کردم و شروع کردم به جیغهای هیستریک کشیدن یه جوری بهم شوک وارد شد که انگار تازه خبر مرگش رو شنیدم..
مامان با دیدنم سریع بلند شد و اومد طرفم بغلم کرد و همونجور که گریه میکرد گفت: چیزی نیست دختر نازنینم هیچی نیست قربونت برم آروم باش...
نترس بابا آروم خوابیده همونجور که جیغ میکشیدم گفتم بابا بلند شو تو رو خدا بلند شو ....
بگو که همه اینا یه خوابه بلند شو بابا نمیتونم اینجوری ببینمت مامان محکم منو تو بغلش فشار داد و شروع کرد به گریه کردن...
به زور آلما و آشوب را از رویه جنازه بلند کردند و فوراً دره تابوت رو بستند چند نفر از بیرون اومدن پای تابوت رو گرفتن و بلند کردن...
و همینجور لا اله الا الله گویان میرفتند به سمت قبری که برای بابا کنده بودند و بقیه هم دنبال بابا میرفتن
همینجور که مامان بغلم کرده بود شروع کردیم به راه رفتن اصلاً انگار اختیار پاهام دست خودم نبود...
نمیدونستم دارم از کجا راه میرم فقط تنها چیزی که بهم احساس دلگرمی میداد...
ادامه دارد...🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷
۲.۷K
۱۴:۴۱