👑 زن و زندگــے 👑
⋞ –––––––––– ღ –––––––––⋟
حرف نمیزنی ؟؟؟ سرمو انداختم پایین و گفتم : نمیدونم چی بگم...یعنی ... نمیدونم باید حرفی بزنم یا نه... کیان لبخنده جذابی زد و گفت : پس برایه چی اومدی اینجا؟؟؟ +نمیدونم....فقط میدونم که..... اومدم تا نفسه عمیقی کشیدم و گفتم : اومدم تا ببینمت.. مرسی بابته لطفی که بهم داری .. ولی آلا من دارم میبینمت.... از صورتت و حال و روزی که داری حدس میزنم که حالت خیلی خراب باشه..... پس چرا فکر نمیکنی من یه دکترم و تو خیلی راحت میتونی حرفاتو بهم بزنی؟؟؟؟ بغض کردم که گفت : بگو آلا....میشنوم +نمیدونم....از کجا شروع کنم اصلا _ من کمکت کنم؟؟ نگاهش کردم که گفت : مشکلت در مورده خودت و شوهرته؟؟؟ لبمو گاز گرفتم و سرمو تکون دادم که گفت : خب؟؟؟؟بدبینه؟؟ سری تکون دادم که گفت : دسته بزن داره؟ ادامه دارد...
⋞ –––––––––– ღ ––––––––––⋟
بعضی مواقع بد اخلاقه؟
+نه زیاد
_بهت محبت میکنه؟؟
+اصلا
از اول اینجوری بوده؟؟نفسه عمیقی کشیدم و گفتم : نه....از اول اینجوری نبود
_ خب...از کی اینجوری شدهچشمامو بستم و یکم مکث کردم تا اینجا که اومده بودم....پس بیخیاله همه چی شدم و شروع کردم از اول تعریف کردنه..
از اخلاقیاته هوتن و خانوادشاز دعواهامون و حرفایه دو نفرمون که تو دعوا بهم میزدیم تا ده روز نبودنه هوتن و دعوایه شدیدی که کردیم و هوتن اونجوری واکنش نشون داد...
بعده تموم شدن حرفام کیان از پشته میزش بلند شد و اومد طرفم یه لیوان آب برام ریخت و نشست کنارم و لیوانو داد دستم..
کیان: بخور یکم آروم بشیدستی به صورتم کشیدم که خیس بود متوجه نشده بودم کی گریم گرفته...
ادامه دارد...
۱.۹K
۱۴:۳۴