👑 زن و زندگــے 👑
🪽 تو غلط میکنی که اجازه نمیدی به حد کافی گند زدی به زندگیم و اعصابم برو گمشو اون طرف... دویدم سمت ساختمون خواست بیاد طرفم که آلما جلوشو گرفت و شروع کردن با همدیگه به بحث کردن.. از پلهها سریع رفتم بالا در خونه رو با کلیدی که داشتم باز کردم و با دیدن خونه خالی دهنم از تعجب باز موند یعنی چی.... با صدای آنا برگشتم عقب با دیدنم گفت :سلام عزیزم حالت خوبه؟؟ + سلام وسیلههای من کجاست؟؟ آنا با ناراحتی نگاهم کرد و گفت: باور کن من نمیدونم + یعنی چی که نمیدونی مگه اینجا زندگی نمیکنی؟؟ آنا سری تکون داد و گفت: آره اما یه روز مهین خانوم قرار گذاشت که هممون بریم بیرون وقتی برگشتیم دیدیم که یه کامیون گرفته و در نبود ما وسیلههای خونتو خالی کرده... با تعجب گفتم: آخه با اجازه کی؟؟ آنا شونهای بالا انداخت و گفت: به نظرت مهین خانم برای کاراش از کسی اجازه میگیره؟؟ ادامه دارد... °°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°
همون موقع هم سالومه وارد خونه شد و گفت: سلام آلا چطوری خوبی ؟پوزخندی زدم و گفتم: چطور میتونم خوب باشم وقتی وسیلههامو بردن ؟؟
سالومه سری تکون داد و گفت: باور کن که ما نبودیم وقتی اومدیم کار از کار گذشته بود...
با عصبانیت سری تکون وادم و از کنارشون رد شدم و رفتم.پایین میدونستم که چیکار کنم...
وارده حیاط شدم آلما و مهین خانوم همچنان در حاله بحث و مجادله بودن +بحث نکن آلما..بیا بریم
_واسه چی؟؟+وسیله ای در کار نیست که بخایم ببریم...آلما با تعجب گفت : یعنی چی؟؟
نگاهی به مهین خانوم کردم که نیشخندی بهم زد +یعنی بی اجازه اومدن وسیاه هامو بردن...دزدیدن
روبه سربازی که یگوشه وایستاده بود کردم و گفتم : من شکایت دارممهین خانوم با عصبانیت اومد جلو و گفت :
مدرک داری که من دزدیدم؟؟یهو یاده دوربینایه خونه افتادم سری تکون دادم و گفتم : آره.._از کجا؟
ادامه دارد...°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°
۸۰۰
۱۵:۴۵