👑 زن و زندگــے 👑
🪽 از طریق دادگاه حکم دارن درو باز کنین خانوم..الان میام دم در ببینم چی میگین شماها... _ بعد چند دقیقه در باز شد مهین خانم با عصبانیت نگاهی بهم کرد و گفت: طلاق تو گرفتی و پسرمو آرزو به دل گذاشتی اینجا چه غلطی میکنی؟؟؟ سرباز اومد جلو و گفت: حکم دارن برای بردن جهیزیهشون.... شما دخالت نکنید.. مهین خانم با تعجب چشماشو گرد کرد و گفت: جهیزیهشو که برده اینجا وسیلهای نداره با تعجب نگاهی بهش کردم و گفتم : من اصلاً پامو تو این خونه نذاشتم کی اومدم جهیزیمو بردم که خودم خبر ندارم ؟؟ مهین خانوم پوزخندی زد و گفت: همون روزی که با کارگر گرفتی و با داداشت و شوهر خواهرت اومدی برای بردن جهیزیت... سرباز با اخم گفت: ما باید بریم داخل خونه _اجازه نمیدم با عصبانیت رفتم جلو درو محکم هول دادم و گفتم: ادامه دارد...
تو غلط میکنی که اجازه نمیدی به حد کافی گند زدی به زندگیم و اعصابم برو گمشو اون طرف...
دویدم سمت ساختمون خواست بیاد طرفم که آلما جلوشو گرفت و شروع کردن با همدیگه به بحث کردن..
از پلهها سریع رفتم بالا در خونه رو با کلیدی که داشتم باز کردم و با دیدن خونه خالی دهنم از تعجب باز موند یعنی چی....
با صدای آنا برگشتم عقب با دیدنم گفت :سلام عزیزم حالت خوبه؟؟+ سلام وسیلههای من کجاست؟؟
آنا با ناراحتی نگاهم کرد و گفت: باور کن من نمیدونم+ یعنی چی که نمیدونی مگه اینجا زندگی نمیکنی؟؟
آنا سری تکون داد و گفت: آره اما یه روز مهین خانوم قرار گذاشت که هممون بریم بیرون وقتی برگشتیم دیدیم که یه کامیون گرفته و در نبود ما وسیلههای خونتو خالی کرده...
با تعجب گفتم: آخه با اجازه کی؟؟ آنا شونهای بالا انداخت و گفت: به نظرت مهین خانم برای کاراش از کسی اجازه میگیره؟؟
ادامه دارد...°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°
۱.۴K
۱۵:۵۳