👑 زن و زندگــے 👑














با تعجب بهش نگاه میکردم اصلاً فکر نمیکردم که کیان از همون روزای اول توجهش بهم جلب شده باشه... دستی توی موهام کشیدم و مقنعمو مرتب کردم که کیان گفت: اما الان وضعیت فرق میکنه و تو در شرف جدایی هستی... میخواستم صبر کنم کامل جدا بشی بعد بهت بگم اما با دیدن میثم راستش احساس خطر کردم و تصمیم گرفتم حرف دلمو بهت بزنم اینجوری حداقل خیالم راحتتره... لبخندی روی لبم نشست و گفتم : پس چرا اون موقعی که بهت گفتم بهم چیزی نگفتی؟؟؟ کیان شونهای بالا انداخت و گفت : اون موقع شوهر داشتی همین الانم شوهر داری من مردی نیستم که به زن مردم چشم داشته باشم... اگر تو قبول کنی و همین حسو نسبت بهم داشته باشی صبر میکنم تا روزی که کاملاً رسمی از هوتن جدا بشی اون وقت با هم رابطهمونو علنی میکنیم... شونهای بالا انداختم و گفتم: راستش الان یه خورده گیجم و نمیدونم باید چی بگم... _ بهت حق میدم و درکت میکنم تو برو فکراتو بکن و بعد بهم جواب بده +میدونی کیان راه سختی رو در پیش دارم ادامه دارد... 







چطور مگه؟؟؟
+هوتن آدم بد ذاتیه تو نمیشناسیش
اما من خیلی خوب میشناسمش ....
مخصوصاً الان که کارش به خاطر
کتایون دست ما گیره به هیچ عنوان
طلاقم نمیده
_میدونم که اذیتت میکنه اما شهر
هرت که نیستش طلاقت نده ...
این مملکت قانون داره سری تکون
دادم و گفتم :
میدونم که قانون داره اما فعلاً همون
قانون حق رو به هوتن میده و منم
نمیتونم اعتراضی بکنم چون اون
میتونه ۴ تا زن بگیره
نگران نباش با یکی از دوستام که وکیله حرف میزنم ببینم نظر اون چیه+ تو رو خدا اگه کاری میتونی انجام بده...
من دیگه تحمل ندارم مخصوصاً که این اوضاع هم پیش اومده و بابا رو از دست دادم
برادرت در مورد این اتفاقی که افتاده چی میگه
+آیت رو میگی ؟؟؟؟
کیان سری تکون داد که گفتم :
آیت نظرش اینه که باید قصاص بشه
نظر خودت چیه؟؟+ نمیدونم بهش زیاد فکر نکردم
ادامه دارد...
۴.۲K
۱۵:۱۶