👑 زن و زندگــے 👑
🫀ꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹ🫀 سریع بی اراده دستمو گذاشتم رو دلم که کیان لبخنده محجوبی زد.. شبم شام نخورده بودم حالا حسابی ضعف داشتم... کاش یچیزی تو خونه کوفت میکردم اینجوری آبرو ریزی نمیکردم _ خب..مثه اینکه تا ساعته یازده بیکاریم سری تکون دادم که گفت : میتونم به...خوردنه صبحانه دعوتتون کنم؟؟؟ +امم نه ممنون....چیزه من _تنهایی غذا خوردن اصلا خوش نمیگذره نگاهی بهش کردم که چشمکی بهم زد و گفت : تو پارکینگ منتظرتونم... از جاش بلند شد و از کلاس رفت بیرون..حتی نذاشت مخالفت کنم.. هر چند اصلا از پیشنهادش بدم نیومد میتونستم بیشتر کنارش باشم و بیشتر ببینمش... کولمو برداشتم و از کلاس رفتم بیرون مستقیم رفتم سمته دره پارکینگ که کیان با ماشین جلو پام ترمز زد.. سوار شدم و شیشه رو دادم بالا کیان با تعجب نگاهم کرد و گفت : امروز که هوا خیلی خوبه.. +من...یکم سردمه ادامه دارد...
🫀ꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹ🫀
🫀ꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹ🫀
سری تکون داد و شیشه ی خودشم داد بالا نمیخاستم ریسک کنم...
احتمال میدادم که اگه حتی یه درصد هوتن منو ببینه کارم تمومه..درسته که کاره خلافی نمیکردم ولی اینم خوب میدونستم که کارم اصلا خوب نبود...
من یه زنه شوهر دار بودم و به هیچ عنوان حقه رابطه ای با یه پسره مجرد رو غیره درسی نداشتم..
ولی انگار نمیتونستم جلو احساسی که داشت تو قلبم شکل میگرفت رو بگیرم سرم پایین بود که کیان گفت : خب کجا بریم؟
+نمیدونم...من....زیاد جایی رو بلد نیستم.._ پس من خودم انتخاب میکنم
جلویه دره کوچیکه چوبی نگهداشت با تعجب گفتم : اینجاست؟؟_آره بفرمایید
ادامه دارد...
🫀ꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹ🫀
سری تکون داد و شیشه ی خودشم داد بالا نمیخاستم ریسک کنم...
احتمال میدادم که اگه حتی یه درصد هوتن منو ببینه کارم تمومه..درسته که کاره خلافی نمیکردم ولی اینم خوب میدونستم که کارم اصلا خوب نبود...
من یه زنه شوهر دار بودم و به هیچ عنوان حقه رابطه ای با یه پسره مجرد رو غیره درسی نداشتم..
ولی انگار نمیتونستم جلو احساسی که داشت تو قلبم شکل میگرفت رو بگیرم سرم پایین بود که کیان گفت : خب کجا بریم؟
+نمیدونم...من....زیاد جایی رو بلد نیستم.._ پس من خودم انتخاب میکنم
جلویه دره کوچیکه چوبی نگهداشت با تعجب گفتم : اینجاست؟؟_آره بفرمایید
ادامه دارد...
۲.۱K
۸:۰۶