👑 زن و زندگــے 👑
سری تکون دادم و از جام بلند شدم رفتم طرفش دستشو گرفتم و گفتم: متاسفم اگه ناراحتت کردم یه لحظه از کوره در رفتم... _نه عزیز دلم بهت حق میدم شاید ما باید بیشتر صبر میکردیم تا تکلیف تو مشخص بشه +نه آلما این حرفو نزن اتفاقاً من خیلی خوشحالم که تو و سروش دارین به همدیگه میرسین باور کن آلما لبخندی بهم زد و گفت: میدونم عزیزم مرسی که درک میکنی آخر شب ماهک و آیت رفتن خونشون.. و آلما هم رفت تویه اتاقش تا بخوابه برقو خاموش کردم و روی تخت دراز کشیدم... با اینکه خسته بودم اصلاً خوابم نمیاومد روی تخت غلطی زدم و گوشیمو برداشتم... لیسته مخاطبینم رو بالا و پایین کردم و انگشتمو رو اسمه کیانه فروزان نگهداشتم. نفسه عمیقی کشیدم و مثله آدمایه خنگ شمارشو گرفتم حتی به این فکر نکردم که میخام بهش چی بگم ؟؟ ادامه دارد... J
نگاهی به ساعت کردم ..حتما الان خواب بود تا خاستم گوشیو قطع کنم تماس وصل شد و صدایه خواب آلوده کیان پیچید تو گوشی...
الو جانم؟؟
لبخندی نشست رو لبم
+سلام کیان....
سلام.....جانم ؟؟؟ چیشده؟؟
+هیچی خوبی آلا؟؟
+آره خوبم
اتفاقی افتاده؟؟
خجالت زده لبمو گاز گرفتم و گفتم : چیزی نشده....فقط فقط فقط چی آلا؟؟داری نگرانم میکنی..
خاستم بگم یهو دلم هوایه صداتو کرد
که پشیمون شدم..
نفسه عمیقی کشیدم و گفتم :
دلم خاست باهات حرف بزنم....همین
بگو من میشنوم +مهم نیست ....ببخشید نمیخاستم بیدارت کنم
کیان با جدیت گفت: مهم نیست که از خواب بیدارم کردی... بهم بگو چی شده؟؟
بغض کردم و گفتم: امشب حالم خوب نیست فقط میخواستم باهات حرف بزنم همین...
ادامه دارد...
۵.۸K
۱۸:۰۹