👑 زن و زندگــے 👑
سری تکون دادم و گفتم: میفهمم چی میگی اما اینکه تویه مشکلات یه نفر کنارت باشه خیلی فرق میکنه تو، تویه اون دوران آیت رو داشتی اما من چی؟؟ ماهک که دید کارن خیلی نق نق میکنه روی تخت نشست لباسشو داد بالا و سینهشو گذاشت دهن کارن تا آروم بشه نگاه مهربونی بهم کرد و گفت: عزیز دلم تو مارو داری خانوادتو داری مگه حتماً باید یک آدم از جنس مخالف کنارت باشه؟؟؟؟ همین آلما رو نگاه کن اگر بهش بگی که حالت خوب نیست مطمئن باش تمام مراسمش رو به هم میزنه... تو خیلی خوشبختی که همچین خانوادهای داری که انقدر دوستت دارندسرمو تکون دادم و گفتم : میدونم حرفات درسته اما الان شرایط برام خیلی سخت شده ماهک _چون هنوز اولشه و عادت نکردی نگران نباش این دوران برای همه همینجوریه ... همین که طلاق بگیری کلاً خیالت راحت میشه اون وقت بچسب به درس و زندگیت مطمئن باش آینده خوبی در انتظارته... لبخندی بهش زدم که در اتاق باز شد و آلما وارد اتاق شد با دیدنم گفت :خوبی ؟؟ ادامه دارد... J
سری تکون دادم و از جام بلند شدم رفتم طرفش دستشو گرفتم و گفتم: متاسفم اگه ناراحتت کردم یه لحظه از کوره در رفتم...
_نه عزیز دلم بهت حق میدم شاید ما باید بیشتر صبر میکردیم تا تکلیف تو مشخص بشه
+نه آلما این حرفو نزن اتفاقاً من خیلی خوشحالم که تو و سروش دارین به همدیگه میرسین باور کن
آلما لبخندی بهم زد و گفت: میدونم عزیزم مرسی که درک میکنی آخر شب ماهک و آیت رفتن خونشون..
و آلما هم رفت تویه اتاقش تا بخوابه برقو خاموش کردم و روی تخت دراز کشیدم...
با اینکه خسته بودم اصلاً خوابم نمیاومد روی تخت غلطی زدم و گوشیمو برداشتم...
لیسته مخاطبینم رو بالا و پایین کردم و انگشتمو رو اسمه کیانه فروزان نگهداشتم.
نفسه عمیقی کشیدم و مثله آدمایه خنگ شمارشو گرفتم حتی به این فکر نکردم که میخام بهش چی بگم ؟؟
ادامه دارد...
J
۶.۵K
۶:۵۲