👑 زن و زندگــے 👑
برگشتم سمت کیان که خندهای روی لباش بود + به چی میخندی؟؟؟ کیان ابرویی بالا انداخت و گفت: به شما دخترا +ما چیمون خنده داره؟؟؟ _ همین که دانشگاه رو با مهد کودک اشتباه گرفتین و دنبال هم میکنین و بازی میکنین خندهای کردم و گفتم: بازی کجا بود؟؟؟ کیان نیشخندی بهم زد که گفتم: اصلاً ولش کن میرم پیش بچهها... خواستم برم که یهو مچ دستم رو گرفت با تعجب برگشتم سمتش که گفت: نرو + برای چی؟؟؟ _اونا اگه میخواستن تو هم همراهشون بری مطمئن باش میبردنت اخمی کردم و گفتم: متوجه منظورت نمیشم؟؟ کیان با شیطنت لبخندی زد و رفت داخل کلاس پشت سرش رفتم و گفتم : چرا کلاس قبلی رو نیومدی؟؟؟ _من اون درسو پاس کردم خانوم حواس پرت با تعجب گفتم: جدی میگی؟؟؟کیان عاقل اندر سفیه نگاهم کرد و گفت: یعنی تمام این مدت متوجه نشدی من سر کلاسهای استاد احمدی نیستم؟؟؟ ادامه دارد...
+نه اصلاً متوجه نشدم با کیان گرم گفت و گو بودیم که کم کم بچهها وارد کلاس شدن...
کولمو برداشتم و گفتم: من برم سر کلاسم دیگه کیان دستی برام تکون داد و گفت: برو راحت باش من اینجا کلاس دارم
+ پس فعلاً خداحافظ کیان لبخند شیرینی همراه با چشمکی زد و گفت: به سلامت
کلاسهای دانشگاهم که تموم شد شادی فورا ازمون خداحافظی کرد و رفت...
با نازی رفتیم سمت خروجی دانشگاه کنار خیابون منتظر ماشین بودم که کیان با دوستش رفت سمت ماشینش...
خواست سوارش بشه که یهو متوجه نگاهم شد دستی برام تکون داد که لبخندی بهش زدم..
نازی با تعجب گفت: این پسره واقعاً یه چیزیش میشه بدون اینکه نگاهمو از کیان بردارم گفتم :چه چیزیش میشه؟؟؟
ادامه دارد...
۴.۱K
۵:۴۵