👑 زن و زندگــے 👑
آلا میکشمت که داری اذیتم میکنی + اصلاً هم اذیتت نمیکنم شادی دستشو بلند کرد کتکم بزنه که با خنده کولمو برداشتم و سریع از کلاس زدم بیرون که محکم خوردم به یه نفر... تا خواستم بخورم زمین از بازوم گرفت و محکم نگهم داشت و بوی عطر اونتوسش زیر دماغم که پیچید کیان نگاهی بهم کرد و گفت: ای دختر حواست کجاست؟؟ + ببخشید همش تقصیر شادیه کیان خواست با زومو ول کنه که شادی فوراً سرشو از کلاس آورد بیرون و گفت : به ایشون برخورد کردی؟؟؟ اشکالی نداره پیش میاد ابرویی بالا انداخت که چشم غرهای بهش رفتم... کیان نگاهی به شادی کرد و گفت: اگه نمیگرفتمشون میخوردن زمین وآسیب میدیدن شادی بیخیال شونهای بالا انداخت و گفت : نه نگران نباشین اگه نمیگرفتینش هم اتفاقی براش نمیافتاد چشم غرهای بهش رفتم و گفتم: شادی جان من و تو بالاخره با هم تنها میشیم... نازنین که با کنجکاوی نگاهش روی منو کیان بود دست شادی رو گرفت و گفت بهتره بریم کافه... من حتی صبحونه هم نخوردم یه چایی بخوریم تا برای کلاس بعدی انرژی داشته باشم نازی چشمکی بهم زد و شادی رو همراه خودش برد.... ادامه دارد...
برگشتم سمت کیان که خندهای روی لباش بود+ به چی میخندی؟؟؟ کیان ابرویی بالا انداخت و گفت: به شما دخترا
+ما چیمون خنده داره؟؟؟_ همین که دانشگاه رو با مهد کودک اشتباه گرفتین و دنبال هم میکنین و بازی میکنین خندهای کردم و گفتم:
بازی کجا بود؟؟؟ کیان نیشخندی بهم زد که گفتم: اصلاً ولش کن میرم پیش بچهها...
خواستم برم که یهو مچ دستم رو گرفت با تعجب برگشتم سمتش که گفت: نرو+ برای چی؟؟؟
_اونا اگه میخواستن تو هم همراهشون بری مطمئن باش میبردنت اخمی کردم و گفتم:
متوجه منظورت نمیشم؟؟ کیان با شیطنت لبخندی زد و رفت داخل کلاس پشت سرش رفتم و گفتم :
چرا کلاس قبلی رو نیومدی؟؟؟ _من اون درسو پاس کردم خانوم حواس پرت با تعجب گفتم:
جدی میگی؟؟؟کیان عاقل اندر سفیه نگاهم کرد و گفت: یعنی تمام این مدت متوجه نشدی من سر کلاسهای استاد احمدی نیستم؟؟؟
ادامه دارد...
۵.۱K
۲۰:۰۸