👑 زن و زندگــے 👑
نازی برگشت سمتم و گفت: _اصلا از قدیم گفتن میمون هر چقدر زشتتر باشه اداش هم بیشتره +نگو زشته... از حرفش خندم گرفت که نازی شونهای بالا انداخت و گفت: والا دروغ که نمیگم +چقدر اطلاع رسانی هم قوی بوده ماشالله .. زیر چشمی نگاهی به شادی کردم که شادی برام زبون درازی کرد و گفت: این وسط هیچی بین ما سه نفر نباید پنهون بمونه....تو کلاس بهش گفتم خنده کردم و گفتم : حالا تو بگو رازت چیه؟؟ شادی شونهای بالا انداخت و گفت :رازم اینه که قراره آخر هفته برام خواستگار بیاد با تعجب برگشتم سمتش و گفتم: جدی میگی؟؟؟ نازی هم مثل من تعجب کرده بود شادی پشت چشمی برامون نازک کرد و گفت: چطور به من نمیاد که خواستگار داشته باشم؟؟؟ تصمیم گرفتم سر به سرش بزارم پوزخندی زدم و گفتم: نه والا کی میاد خواستگاری تو؟؟؟ چشمکی به نازی زدم که شادی با حرص گفت: ادامه دارد...
آلا میکشمت که داری اذیتم میکنی+ اصلاً هم اذیتت نمیکنم شادی دستشو بلند کرد کتکم بزنه که با خنده کولمو برداشتم و سریع از کلاس زدم بیرون که محکم خوردم به یه نفر...
تا خواستم بخورم زمین از بازوم گرفت و محکم نگهم داشت و بوی عطر اونتوسش زیر دماغم کهپیچید کیان نگاهی بهم کرد و گفت:
ای دختر حواست کجاست؟؟+ ببخشید همش تقصیر شادیه کیان خواست با زومو ول کنه که شادی فوراً سرشو از کلاس آورد بیرون و گفت :
به ایشون برخورد کردی؟؟؟اشکالی نداره پیش میاد ابرویی بالا انداخت که چشم غرهای بهش رفتم...
کیان نگاهی به شادی کرد و گفت: اگه نمیگرفتمشون میخوردن زمین وآسیب میدیدن شادی بیخیال شونهای بالا انداخت و گفت :
نه نگران نباشین اگه نمیگرفتینش هم اتفاقی براش نمیافتاد چشم غرهای بهش رفتم و گفتم: شادی جان من و تو بالاخره با هم تنها میشیم...
نازنین که با کنجکاوی نگاهش روی منو کیان بود دست شادی رو گرفت و گفت بهتره بریم کافه...
من حتی صبحونه هم نخوردم یه چایی بخوریم تا برای کلاس بعدی انرژی داشته باشم نازی چشمکی بهم زد و شادی رو همراه خودش برد....
ادامه دارد...
۳.۹K
۲۰:۰۸