👑 زن و زندگــے 👑
+خوب چیزه یعنی میخواست میخواست ازم جزوه بگیره _ همه کلاس میان جزوههاشون رو از کیان میگیرند اون وقت اون میخواسته از تو بگیره؟؟؟؟ کلافه نگاهی بهش کردم که نازی از در کلاس وارد شد اومد سمتمون و با خنده گفت: بساط غیبتتونو جمع کنین استاد داره میاد سریع از شادی فاصله گرفتم به وسطمون اشارهای کردم و گفتم: بیا بشین عزیزم... نازی نشست وسطمون و من خوشحال از اینکه دیگه مجبور نیستم جواب شادی رو بدم لبخندی روی لبم نشست... استاد وارد کلاس شد و بعد حضور و غیاب شروع کرد به درس دادن منم چشمم به در مونده بود که کیان قراره کی بیاد سر کلاس... تقریباً هیچی از درس نفهمیدم مخصوصاً با پرحرفیهای نازی و شادی که داشت براش از مسافرت یه روزهای که با دانیال جونش رفته بود تعریف میکرد... کلاس که تموم شد استاد خسته نباشیدی گفت و از کلاس رفت بیرون نیلوفر و مهتاب از جلوی میزمون رد شدن و از کلاس رفتن بیرون... ادامه دارد...
نازی برگشت سمتم و گفت:_اصلا از قدیم گفتن میمون هر چقدر زشتتر باشه اداش هم بیشتره
+نگو زشته... از حرفش خندم گرفت که نازی شونهای بالا انداخت و گفت: والا دروغ که نمیگم
+چقدر اطلاع رسانی هم قوی بوده ماشالله ..زیر چشمی نگاهی به شادی کردم که شادی برام زبون درازی کرد و گفت:
این وسط هیچی بین ما سه نفر نباید پنهون بمونه....تو کلاس بهش گفتم خنده کردم و گفتم : حالا تو بگو رازت چیه؟؟
شادی شونهای بالا انداخت و گفت :رازم اینه که قراره آخر هفته برام خواستگار بیاد با تعجب برگشتم سمتش و گفتم:
جدی میگی؟؟؟ نازی هم مثل من تعجب کرده بود شادی پشت چشمی برامون نازک کرد و گفت: چطور به من نمیاد که خواستگار داشته باشم؟؟؟
تصمیم گرفتم سر به سرش بزارم پوزخندی زدم و گفتم: نه والا کی میاد خواستگاری تو؟؟؟چشمکی به نازی زدم که شادی با حرص گفت:
ادامه دارد...
۳.۸K
۲۰:۰۸