👑 زن و زندگــے 👑
اگه هم رابطهای با کیان داشته باشم به خاطر درس و دانشگاهه.. حتی اگه غیر اونم فکر میکنی بازم به تو ربطی نداره و یادت باشه برای من تعیین و تکلیف نکنی.... نیلوفر اخم کرد خواست جوابمو بده که چند تا از بچهها وارد کلاس شدن با دیدنشون با حرص نگاهی بهم کرد تهدید آمیز سری تکون داد و رف سمت مهتاب... شادی با خنده زیر گوشم گفت: باز این بشر دیگه چه آدم پیلهایه با تاسف سری تکون دادم و گفتم: نمیدونم والا شادی ضربهای به شونم زد و گفت :حالا از همه اینا که بگذریم به نظرم یه چیزایی رو داشت درست میگفت با تعجب نگاهش کردم و گفتم : مثلاً چی رو؟؟؟ شادی شونهای بالا انداخت و گفت: من کاری به نیلوفر ندارم اما احساس میکنم کیان زیادی دور و بر تو میپلکه... + منظورت چیه ؟؟؟ شادی ابرویی بالا انداخت و گفت: دیروز کیان چیکارت داشت؟؟؟ با این سوالش یکم هول شدم و گفتم: خوب چیز کار زیاد مهمی نداشت شادی با مسخره لباشو غنچه کرد و گفت: کار مهمی نداشت؟؟؟ ادامه دارد...
+خوب چیزه یعنی میخواست میخواست ازم جزوه بگیره_ همه کلاس میان جزوههاشون رو از کیان میگیرند اون وقت اون میخواسته از تو بگیره؟؟؟؟
کلافه نگاهی بهش کردم که نازی از در کلاس وارد شد اومد سمتمون و با خنده گفت:
بساط غیبتتونو جمع کنین استاد داره میاد سریع از شادی فاصله گرفتم به وسطمون اشارهای کردم و گفتم:
بیا بشین عزیزم... نازی نشست وسطمون و من خوشحال از اینکه دیگه مجبور نیستم جواب شادی رو بدم لبخندی روی لبم نشست...
استاد وارد کلاس شد و بعد حضور و غیاب شروع کرد به درس دادن منم چشمم به در مونده بود که کیان قراره کی بیاد سر کلاس...
تقریباً هیچی از درس نفهمیدم مخصوصاً با پرحرفیهای نازی و شادی که داشت براش از مسافرت یه روزهای که با دانیال جونش رفته بود تعریف میکرد...
کلاس که تموم شد استاد خسته نباشیدی گفت و از کلاس رفت بیرون نیلوفر و مهتاب از جلوی میزمون رد شدن و از کلاس رفتن بیرون...
ادامه دارد...
۲.۵K
۲۰:۰۷