👑 زن و زندگــے 👑
⋞ –––––––––– ღ –––––––––⋟
قول و قرارامو بذارم.. +مگه چیزی هم هست که بخای و اون بدبخت بگه نه.. آره.....مثلا باید قبول کنه تا ده سال بچه دار نشیم... با تعجب نگاهش کردم که گفت : آلا.....از بچه متنفرم +نگو اینجوری...الان بچه ی آیت یا آشوب بده؟؟ نمیگم که بده ....اتفاقا خیلی هم دوسشون دارم منتها خودم بدم میاد بچه بیارم بچه همش دردسره .. من اینهمه جون کندم و درس خوندم ...یه ساله دیگه درسم تموم میشه و میتونم برا خودم دفتر بزنم.. نمیتونم بخاطره خاسته سروش از آرزوهام بگذرم +به نظره من سختش میکنی... اینهمه زن داریم که هم شاغلن هم بچه دارن و مادرن..... باشه ربطی نداره ..شرطه من اینه +حالا برو فردا سنگاتو با سروش وا بکن....خبرشو بهم بده حتما +میرم بخابم _ برو شب بخیربرقو هم خاموش کن برقو خاموش کردم و از اتاقش رفتم بیرون... رو تخت نشستم و نگاهم به گوشیم بود. یباره دیگه شمارشو گرفتم ولی بازم خاموش بود.... ادامه دارد...
⋞ –––––––––– ღ
کلافه رو تخت دراز کشیدم فکرم حسابی مشغول بود...اگه این پیام واقعی بود مثلا طرف چه حرفه مهمی در مورده هوتن داشت که بخاد بهم بزنه؟؟؟؟
کلافه غلتی زدم و هندزفری هامواز بالایه تخت برداشتم و وصله گوشیم کردم تا آهنگ گوش کنم.. حداقل اینجوری دیگه فکر و خیال نمیکردم...
با صدایه گوشیم چشمامو باز کردم گیج نگاهی به اطرافم کردم سیمه هندزفریو که پیچیده بود دوره گردنم و موهام باز کردم و رو تخت نشستم...
گوشیم همچنان داشت آهنگ میخوند و درصده باتریش کم بود..آهنگو قطع کردم و دستی به چشمام کشیدم...
رفتم تو اتاقه آلما و گوشیو زدم به شارژ...دست و صورتمو شستم و رفتم پایین...مامان تو آشپزخونه داشت میزه صبحانه رو میچید....
+ سلام....صبح بخیر.سلام عزیزم ....بیا بشین
+ اووو چه خبر..
آشوب گفت امروز میاد منم گفتم پس با بهزاد بیان صبحانه بخورن بهزاد بره سره کار....
ادامه دارد..
۲.۷K
۱۶:۰۷