👑 زن و زندگــے 👑
🩹 وای....کمرم تو اتوبوس رگ به رگ شد شادی کنارم نشست و آهسته گفت : از شانسمون با چه کسایی هم اتاقی شدیم.. +بیخیال .....مهم اینه با همیم _ کاش یه اتاقی بهمون میدادن که سه تخته بود...اونوقت راحت بودیم.. پوزخندی زدم و گفتم : دیر گفتی عزیزم ...اگه زودترسفارش میدادی برات یه اتاق میساختن... شادی با حرص نگاهم کرد و گفت : منو مسخره میکنی ؟؟؟ نازی با خنده گفت : نه عزیزم منو مسخره میکنه. این دفعه بلند خندیدم که بالشتی خورد تو صورتم... و همین باعث شد جنگه بالشت بینه من و شادی شروع بشه.. نازی هم با ذوق گفت : بازی میکنین؟؟منم بازی بالشته تختشو برداشت و اومد طرفمون.... شروع کردیم تو سر و کله ی همدیگه زدن صدامون کله اتاق رو پر کرده بود وقتی خسته شدم و از نفس افتادم خودمو انداختم رو شادی و گفتم : آتش بس..... _ایییی برو اونطرف....وزنت سنگینه +دیوونه...خودت چاقی غلتی زدم و رو تخت و کناره هم دراز کشیدیم.... ادامه دارد...
هر سه تامون نفس نفس میزدیم که مهتاب گفت : بچه ها ساعت هشت شام میدن جا نمونین هاشادی صداشو یکمی نازک کرد و گفت : چشم عزیزم ...حتما
لبمو گاز گرفتم تا نخندم.مهتاب و نیلوفر و سارا که از اتاق رفتن بیرون بلند خندیدیم
شادی سریع از جاش بلند شد و گفت : برم صورتمو بشورم بیام یه آرایشه درست و حسابی بکنم....
از تو اتوبوس قشنگ قیافم بهم ریختست.. سری تکون دادم و از جام بلند شدم...
صورتمو کامل شستم و یه آرایشه خیلی کم کردم در حدی که فقط صورتم بی روح نباشه...
رو تخت نشستم و منتظره بچه ها شدم.. آماده که شدن رفتیم بیرون +هنوز هشت نشده...ترجیح میدمبرم تو محوطش یه دوری بزنمنازی گفت :
ادامه دارد...
۳.۲K
۱۲:۱۴