👑 زن و زندگــے 👑
🩹 بچههای من انگار نه انگار که دانشگاه میرن جفتتون مثل دخترای ۷ ساله هستین.. آلما با اخم گفت : آخه بابا این همه برای این خانم خریدی خب یکم هم برای من میخریدی بابا خنده گفت : بزار این بره اردو اون وقت به تو هم میرسم با حسودی گفتم: بابا جون یه کاری نکن که اردو نرمها... مامان کلافه گفت بسه دیگه مثل سگ و گربه به جون هم افتادین بیاین میز شام رو بچینین... برای آلما ادایی در آوردم که گفت: خوراکیها رو بهت نمیدم با خنده سری تکون دادم و گفتم: باشه خودت بخور ندیده.. بعد شام داشتم ظرفا رو میشستم که آیفون خونه صدا کرد بابا رفت سمت آیفون و با اخم جواب داد مامان با تعجب گفت: کی بود؟؟ بابا بدون اینکه جواب بده از خونه رفت بیرون دستکشا رو از دستم درآوردم و از پنجره آشپزخونه نگاهی به بیرون کردم بابا دم در وایستاده بود و با کسی حرف میزد.... ادامه دارد... 







آلما کنارم وایستاد و گفت: کیه؟؟ شونهای بالا انداختم و گفتم :هوا تاریکه کسی رو نمیبینم..
مامان با اخم گفت: مگه شما دو نفر فضولین بیاین از پشت پنجره کنار ببینم..
پرده را انداختم و گفتم: اصلاً هرکی که باشه به من چه..پلاستیک خوراکیها را برداشتم و دویدم بالا که آلما هم غرغرکنان دنبالم اومد بالا...
روتخت کنارم نشست که گفتم: اول یه فیلمه باحال بزار تا با همدیگه کیفشو ببریم... _فیلم ترسناک خوبه؟؟
با حرص گفتم: آخه چرا باید فیلم ترسناک خوب باشه؟؟؟آلما شونهای بالا انداخت و گفت:
همه فیلمهای توی لپتاپم ترسناکن فیلم دیگهای ندارم..کلافه گفتم :خیلی خوب یکی از همونا رو بزار..
آلما برقها رو خاموش کرد و کنارم رو تخت نشست یه بسته چیپس از پلاستیک برداشت و گفت: با این فیلم فقط چیپس و ماست میچسبه...
ادامه دارد...
۱.۹K
۱۷:۰۸