👑 زن و زندگــے 👑
🩹 یه جورایی از اینکه کیان هم توی این اردو بود خوشحال بودم.. _بیا اینو ببر این بهتره مانتو رو از آلما گرفتم و مرتب داخل کوله گذاشتم... وسیلههامو که جمع کردم مامان صدامون کرد برای شام بریم پایین.. با آلما رفتیم پایین که دیدم بابا تازه از بیرون اومد و پلاستیک بزرگی دستش بود نگاهی بهم کرد و گفت: بیا عزیزم اینا رو برای تو گرفتم آلما زودتر از من رفت سمت بابا و پلاستیک و ازش گرفت نگاهی به داخلش کرد و گفت : چه خبره این همه خوراکی؟؟؟ اینا نصفش برای منه.. با اخم گفتم: تو دوباره حسودی کردی من قراره برم اردو.. آلما برام زبون درازی کرد که گفتم : چه که نیستی... _چرا اتفاقاً بچهام.. تو که مادربزرگی نمیخواد خوراکی ببری.. +بیخود کردی بابا اونا روبرای من گرفته...بابا با خنده کتشو درآورد و داد دستم و گفت: ادامه دارد...
بچههای من انگار نه انگار که دانشگاه میرن جفتتون مثل دخترای ۷ ساله هستین.. آلما با اخم گفت :
آخه بابا این همه برای این خانم خریدی خب یکم هم برای من میخریدی بابا خنده گفت :
بزار این بره اردو اون وقت به تو هم میرسم با حسودی گفتم: بابا جون یه کاری نکن که اردو نرمها...
مامان کلافه گفت بسه دیگه مثل سگ و گربه به جون هم افتادین بیاین میز شام رو بچینین...
برای آلما ادایی در آوردم که گفت: خوراکیها رو بهت نمیدم با خنده سری تکون دادم و گفتم: باشه خودت بخور ندیده..
بعد شام داشتم ظرفا رو میشستم که آیفون خونه صدا کرد بابا رفت سمت آیفون و با اخم جواب داد مامان با تعجب گفت: کی بود؟؟
بابا بدون اینکه جواب بده از خونه رفت بیرون دستکشا رو از دستم درآوردم و از پنجره آشپزخونه نگاهی به بیرون کردم بابا دم در وایستاده بود و با کسی حرف میزد....
ادامه دارد...
۱.۸K
۱۷:۰۷