👑 زن و زندگــے 👑
🪽 آیت فکر میکنه رضایت گرفتنم فقط به خاطر اینه که هوتن طلاقم بده تا برسم به تو.. کیان با من من گفت: خوب مگه غیر اینه؟؟ اشکامو پاک کردم و گفتم : اگه که غیر اینه من نمیخوام این وسط خونی ریخته بشه کیان نفس با صدایی کشید و گفت: من فکر میکردم که اگر در مورد شرایط و وضعیت روحی تو صحبت کنم اوضاع فرق میکنه... پوزخندی زدم و گفتم :فعلاً که بدتر شده .. آیت نه تنها منو درک نمیکنه بلکه تمام تقصیرا رو هم گردن من انداخته... کیان کلافه گفت :خب حالا میخوای چیکار کنی +نمیدونم خودم این وسط گیر کردم _ آلا من من باید بهت یک اعترافی بکنم.. کنجکاو گفتم: چی میخوای بگی؟؟ کیان با مکث گفت : ادامه دارد... °°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°
من دیگه نمیتونم تحمل کنم با تعجب گفتم: چیو ؟؟این وضعیته بینمون و اینکه عاشق
توام و تو رو دوست دارم اما اسمت تو
شناسنامه یه نفر دیگه است...
این برام بدترین عذابه من دارم نابود
میشم
+فکر کردی من از تو بهترم؟؟
حال و روزمو که دیدی...
از اونی که هستم داغونترم شدم فکر
و خیال مثل خوره تو تنمه و داره تمام
وجودم رو داغون میکنه...
بغض کردم و گفتم :دلم میخواد
بیای دنبالم دستمو بگیری و منو از
همه این اتفاقا تو مشکلات دور کنی..
الهی قربونت بشم نگران نباش بالاخره یه فکری میکنیم با پشت دست اشکمو پاک کردم و گفتم:
چه فکری من دیگه خسته شدم.. کیان با من من گفت :یه فکری به سرم زده...
منتها اصلاً نمیدونم درسته یا نه فقط خواستم اول با خانوادت حرف بزنم که اگر راضی شدن دیگه نیازی به این کار نباشه...
ادامه دارد...°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°
۲.۹K
۱۶:۱۸