عکس پروفایل 👑 زن و زندگــے 👑👑
۸.۶ هزار عضو

👑 زن و زندگــے 👑

وقتی حال یه زن خوبهundefined حال یه زندگی خوبهundefinedاینجا با آموزشهای کانال و تجربیات خانمها یاد میگیریم چطور یه زندگی شاد داشته باشیم.هم آموزش هم خنده و سرگرمیundefined
کانالی شاد ومتفاوت🥰
شرایط ارسال تجربه،خاطره ،سوتی،و...undefinedundefinedhttps://ble.ir/khateratee_man
👑 زن و زندگــے 👑
undefinedundefined‍🩹 با حرص دستامو مشت کردم و نفس عمیقی کشیدم.. من بهت گفتم که چیکار کنی این بهترین راه برای هممونه با عصبانیت گفتم : تو و هوتن برین بمیرین منم هر کاری که دلم بخواد انجام میدم... بار آخرت باشه بهم زنگ می‌زنی دفعه دیگه ازت به عنوان مزاحم شکایت می‌کنم... گوشیو قطع کردم و نفس عمیقی کشیدم تا یکم آروم بشم تمام بدنم از عصبانیت می‌لرزید... خوبی ؟؟؟؟ ترسیده برگشتم عقب و با دیدن کیان بلافاصله یاد نیلوفر افتادم اخمامو کشیدم تو هم و گفتم: آره خوبم.. چیزی شده ؟؟ می‌تونم کمکت کنم پوزخندی زدم و گفتم: چرا همیشه دنبال یه راهی هستی که به من کمک کنی؟؟ کیان با تعجب نگاهم کرد و گفت: آلا چیزی شده _لطفاً منو دیگه به اسم صدا نکن و فکر نکن من آدم احمقی هستم.. ادامه دارد... undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedundefined‍🩹

کیان اخمی کرد و گفت: چرا همچین حرفی می‌زنی؟؟ پوزخندی زدم و گفتم: این سوالو باید از خودت بپرسی اخمی کردم و از کنارش رد شدم....
خواستم برم تو اتاق ولی پشیمون شدم کنار بچه‌ها نشستم اگه می‌رفتم انقدر حرف‌های کتایون رو برای خودم تکرار می‌کردم که باز سردرد می‌شدم و جز حرص خوردن چیزی برام نداشت...
آخر شب که بازی بچه‌ها تموم شد لیدر اعلام کرد که فردا نزدیک ظهر راه می‌افتیم و همه رفتن سمت اتاق‌هاشون...
دست شادی رو گرفتم و با هم رفتیم سمت اتاق خواستم برم داخل که کیان صدام کرد _خانم مهری؟؟؟
برگشتم سمتش _ببخشید یک لحظه کارتون داشتم شادی زیر چشمی نگاهی بهم کرد و گفت:
میرم تو اتاق تو هم زود بیا سری تکون دادم که شادی رفت باحرص نگاهی به کیان کردم و گفتم: بفرمایید ؟؟_میشه باهات حرف بزنم؟؟
+ در چه مورد ؟؟؟کیان یکم این پا و اون پا کرد و گفت: نمی‌دونم چرا احساس می‌کنم از من ناراحتی..




ادامه دارد...
undefined۷۶

۳.۲K

۶:۳۱