👑 زن و زندگــے 👑
مهتاب هم دوید دنبالش و در لحظه آخر قبل اینکه از کلاس بره بیرون رو به کیان کرد و گفت : خیلی بیشخصیتی.. با تعجب نگاهش کردم کیان نیشخندی زد و گفت: آره من بیشخصیتم فقط دوست توئه که خیلی با شخصیته.... لطفاً بهش بگو خودشو آویزون من بیشخصیت نکنه... همون لحظه هم استاد وارد کلاس شد بچهها سر جاشون نشستن و سکوت عجیبی کلاسو گرفت... بدجور آبروی نیلوفر رفته بود حتی نمیتونستم فکر کنم که یه لحظه جای اون باشم... بعد کلاس با شادی رفتیم بیرون محوطه که شادی گفت : دیدی بهت گفتم این دختر یه جاییش میلنگه با تعجب گفتم : از کجا فهمیدی؟؟ شادی ابرویی بالا انداخت و گفت : کاملاً مشخص بود اصلاً میترسید این قضیه به گوش کیان برسه بعدم رفتارهای کیان کاملاً واضح بود حتی یه نگاه به نیلوفر نمیکرد... سری تکون دادم و با خوشحالی گفتم :آره واقعاً به خاطر اینکه شادی بهم شک نکنه حرفو عوض کردم و گفتم: ادامه دارد...
چرا نازنین نیومده ؟؟؟شادی با خنده گفت: دو روز پیش دانیال نبوده بعد تو فکر میکنی امروز میاد دانشگاه ؟؟؟؟
کمه کم باید دو هفته پیش دانیالش بمونه تا جبران کمبودشو بکنه با این حرف شادی زدم زیر خنده که کیان صدام کرد....
برگشتم عقب و شادی زیر گوشم گفت: فکر کنم گلوش پیشت گیره اخمی بهش کردم که با نیش باز گفت: میرم سمت کافه...
شادی که رفت کیان اومد جلو و گفت :دوباره سلام با خنده گفتم ؛سلام
کیان نگاهی بهم کرد و گفت :حالا قضیه برات حل شد؟؟ خودمو زدم به اون راه و گفتم: قضیه چی ؟؟
کیان یه ابروشو انداخت بالا و گفت: همون قضیهای که خانم به خاطرش از من ناراحت بود و نگاهشو ازم میگرفت...
سعی کردم جلوی خندمو بگیرم اما نتونستم کیان دستاشو تو جیبش کرد و گفت:
حالا به خاطر این قضاوتی که کردی و بهم بیمحلی کردی باید از دلم در بیاری با تعجب نگاهش کردم و گفتم :
ادامه دارد...
۲.۱K
۱۶:۵۸