👑 زن و زندگــے 👑
کیان با عصبانیت گفت: چیو توضیح میدی اینکه آبرویه منو بردی یا اینکه اسممو انداختی سر زبون بچهها؟؟؟ نیلوفر با خجالت سرش پایین بود و دستاشو کنار مانتوش مشت کرده بود اصلاً دلم نمیخواست حتی یه لحظه هم جای نیلوفر باشم... مهتاب که دوست صمیمی نیلوفر بود گفت: تمومش کن این ماجرا رو کیان.. کیان پوزخندی زد و گفت : من تمومش کنم ؟؟؟ خیلی حرفت جالبه مهتاب با حرص گفت : خیلی خوب حالا یک اتفاقی این وسط افتاده و بعضیا اشتباه برداشت کردن تو دلیل نمیشه که نیلوفر رو مقصر بدونی... نگاه خشمگینی بهم کرد که شادی از اون طرف کلاس بلند شد و گفت: اتفاقا ما بد برداشت نکردیم.... نیلوفر خودش مستقیم گفت که با کیان رفته تو رابطه و از ما خواست به کسی حرفی نزنیم همین کسی اشتباه برداشت نکرده که بخواد آبروی دوست تو رو ببره.... همه زل زده بودن به نیلوفر که گریهاش گرفت کولهشو برداشت و از کلاس زد بیرون.. ادامه دارد...
مهتاب هم دوید دنبالش و در لحظه آخر قبل اینکه از کلاس بره بیرون رو به کیان کرد و گفت :
خیلی بیشخصیتی.. با تعجب نگاهش کردم کیان نیشخندی زد و گفت:
آره من بیشخصیتم فقط دوست توئه که خیلی با شخصیته.... لطفاً بهش بگو خودشو آویزون من بیشخصیت نکنه...
همون لحظه هم استاد وارد کلاس شد بچهها سر جاشون نشستن و سکوت عجیبی کلاسو گرفت...
بدجور آبروی نیلوفر رفته بود حتی نمیتونستم فکر کنم که یه لحظه جای اون باشم... بعد کلاس با شادی رفتیم بیرون محوطه که شادی گفت :
دیدی بهت گفتم این دختر یه جاییش میلنگه با تعجب گفتم :از کجا فهمیدی؟؟ شادی ابرویی بالا انداخت و گفت :
کاملاً مشخص بود اصلاً میترسید این قضیه به گوش کیان برسه بعدم رفتارهای کیان کاملاً واضح بود حتی یه نگاه به نیلوفر نمیکرد...
سری تکون دادم و با خوشحالی گفتم :آره واقعاً به خاطر اینکه شادی بهم شک نکنه حرفو عوض کردم و گفتم:
ادامه دارد...
۲K
۱۶:۵۸