👑 زن و زندگــے 👑
⋞ –––––––––– ღ –––––––––⋟
خوبه...بذار اول نامه ی شکایت بره دره خونش..کم کم خودش متوجه میشه که با چه کسی در افتاده و کتکش زده.... بابا کنارم نشست و دستشو انداخت دوره گردنم و گفت: دخترامو تو پره قو بزرگ نکردم که حالا یه نفر بیاد و کتکشون بزنه... من پدرشو در میارم.. +مرسی که هستی بابا.. وظیفمه عزیزم مامان برام یه لیوان آبمیوه اورد و رو به بابا گفت : اگه میخای یه دوش بگیر تا لباسایه کثمثیفو بریزم تو ماشین بابا سری تکون داد و گفت : نه نمیخاد....لباسام تمیزه ناهارات کی آماده میشه؟؟ یه نیم ساعت دیگه مامان رفت تو آشپزخونه و بلند گفت : راستی آیت زنگ زد کارت داشت بابا نگاهی به گوشیش کرد و گفت : به خودم زنگ زد ... نیم ساعت بعد آلما از بیرون رسید و یه پلاستیکه بزرگه خوراکی هم دستش بود کنارم نشست و گفت :خوبی ؟؟؟ ادامه دارد...
⋞ –––––––––– ღ ––––––––––⋟
+آره خوبم...مامان با غرغر گفت : آلما اونا رو بهش ندی ناهار بدم.....
اون آت و آشغالارو بخوره ناهار نمیخوره..با تعجب نگاهی به مامان کردم که مشغوله سالاد درست کردن بود که آلما خندید و گفت :
من بچه ی چهار ساله که نیست..چرا هست...تو هم بیخود
کردی براش خریدی یه چیزه مقوی میخریدی...
آلما چشمکی بهم زد و گفت :
جوش نزن نازنین جون...پوستت چروک میشه .
آلما قشنگ حرف بزن+باشه عشقم.....حسودی نکن برا تو هم خریدم...مامان چشم غره ای رفت و چاقویه دستشو اورد بالا و گفت :
زبونتو که ببرم یاد میگیری چجوری صحبت کنی... آلما خنده ای کرد و گفت : بیا ببین برات چی خریدم...
اهسته کناره گوشش گفتم : تو خریدی یا سروش؟؟_هیسس مامان میشنوه.....سروش خریده برات..
ادامه دارد...
۱.۸K
۱۷:۵۳