👑 زن و زندگــے 👑
🩹 هر سه تامون نفس نفس میزدیم که مهتاب گفت : بچه ها ساعت هشت شام میدن جا نمونین ها شادی صداشو یکمی نازک کرد و گفت : چشم عزیزم ...حتما لبمو گاز گرفتم تا نخندم. مهتاب و نیلوفر و سارا که از اتاق رفتن بیرون بلند خندیدیم شادی سریع از جاش بلند شد و گفت : برم صورتمو بشورم بیام یه آرایشه درست و حسابی بکنم.... از تو اتوبوس قشنگ قیافم بهم ریختست.. سری تکون دادم و از جام بلند شدم... صورتمو کامل شستم و یه آرایشه خیلی کم کردم در حدی که فقط صورتم بی روح نباشه... رو تخت نشستم و منتظره بچه ها شدم.. آماده که شدن رفتیم بیرون +هنوز هشت نشده...ترجیح میدم برم تو محوطش یه دوری بزنم نازی گفت : ادامه دارد...
من نمیام....هوا سرده یخ میزنم + وا..خب مجبور نیستی با یه مانتویه نازک بیای بیرون.. نه کلا من سرماییم....شما برین
من میرم سلف براتون جا میگیرم..
سری تکون دادم و با شادی رفتیم
بیرون...
ووویی نازی راست میگفت ها....سرده هوا
+آره....خب عزیزم فصله سرماس دیگه....تهرانم سرد بود باید لباس برمیداشتین اوووووو کیان و امید اونجان
به جایی که اشاره کرده بود نگاه کردم.
با دیدنه کیان یکم هیجانزده شدم
ولی گفتم :خب...ولش کن
بابا....بذار باشه..
من آخر دکترامو هم میگیدم منتها نمیتونم مخ بزنم
خنده ای کردم و گفتم : نترس....شوهر بکنی بهت مدال نمیدن.. شادی به مسخره گفت : یعنی مطمئنی عقب نموندم؟؟؟
پوزخندی زدم و گفتم : عقب نموندی که هیچ...جلو هم هستی..
شادی بازمو گرفت و خودشو چسبوند بهم و گفت : غصه نخور دوسته قشنگم.....همه چی بالاخره درست میشه...
ادامه دارد...
۲.۱K
۱۶:۰۸