👑 زن و زندگــے 👑
🪽 اما فکر میکنم که خیلی بیانصافی میشه آلما اخمی کرد و گفت :بیانصافی میشه؟؟؟؟ در حق کی ؟؟؟هوتن؟؟؟ اصلاً به بلاهایی که سرت آورد فکر کردی؟؟ بغض کردم و گفتم : میدونی که من اینجوری نیستم.. اما باید بدونی که بقیه مردم همینجوری هستن آلا این روزا هر کسی به نفع خودش کار میکنه... با تعجب گفتم: یعنی تو با پیشنهاد کیان موافقی آلما با جدیت سرشو تکون داد و گفت: آره اگر واقعاً به طلاق تو و آزادیت ختم بشه راضیم.. اصلاً با هم میریم پیش هوتن اینجوری بیشتر باورش میشه باهاش حرف میزنیم و میگیم که بیاد طلاقتو بده تا رضایت بدیم... +آلما تو هوتن رو نمیشناسی آدم خطرناکیه بعداً که بفهمه دوریش زدیم بدجوری تلافی میکنه... آلما سری تکون داد و گفت: مثلاً میخواد چه جوری تلافی کنه ها ؟؟ کارش دست ما گیره نگران نباش اون موقع میفته به التماس کردن... با ترس سری تکون دادم و گفتم: اما من مثل تو فکر نمیکنم آلما خندهای کرد و گفت: نگران نباش همین جور میشه که من گفتم ..فکراتو بکن اگر راضی بودی با هم میریم پیش هوتن باشه؟ ادامه دارد... °°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°
سری تکون دادم که آلما برسو داد دستم و از اتاق رفت بیرون و منو با یک عالمه فکر و خیال تنها گذاشت.
پامو تند و تند و تکون میدادم که آلما با عصبانیت گفت :بس کن دیگه آلا چقدر پاتو تکون میدی اعصابم به هم ریخت..
+نمیتونم استرس دارم دست خودم نیست آلما با عصبانیت گفت: خب با این قیافهای که تو داری هوتن میفهمه که داری بهش دروغ میگی...
سری تکون دادم و گفتم :خب چیکار کنم دست خودم نیست آلما با عصبانیت گفت:
پس لطف کن حرف نزن تا من بتونم کارمو پیش ببرم سری تکون دادم که آلما گفت؛
هوتن اومد .. با ترس نگاهی به سمت در کافه کردم که هوتن وارد کافه شد و با دیدنمون دستی تکون داد...
نفس عمیقی کشیدم تا بتونم استرسمو کنترل کنم و آلما زیر لب گفت: آروم باش هیچ اتفاقی قرار نیست بیفته
سری تکون دادم که هوتن رسید به میزمون پشت صندلی نشست و گفت: سلام خوبین؟؟
ادامه دارد...
۳.۲K
۱۴:۳۹