👑 زن و زندگــے 👑
🪽 به آیتم باید حق بدیم بالاخره این وسط اتفاق کمی نیفتاده مخصوصاً که آیت تمام زندگیش بابا بود.. آلما سری تکون داد و گفت : آره آیت خیلی به بابا وابسته بود با بغض گفتم: منم بهش وابسته بودم... آلما خیلی دلم براش تنگ شده اصلاً هنوز باورم نمیشه که دیگه نیست همش چشمم به دره که برگرده تو خونه.... سری تکون دادم که آلما گفت: اما اتفاقیه که افتاده و مجبوریم که کم کم باهاش کنار بیایم... سری تکون دادم و آهسته گفتم: کیان بهم زنگ زد _خب چی گفت؟؟؟ برس و برداشتمو روی تخت نشستم... که آلما پشت سرم نشست و گفت: بده من موهاتو برس میکشم شروع کرد به شونه کردن موهام و گفت : نگفتی کیان چی گفت؟؟؟نفس عمیقی کشیدم و حرفهای کیانو برای آلما تعریف کردم که با تعجب گفت: واقعاً کیان اینو ازت خواسته؟؟ سری تکون دادم و گفتم: آره برگشتم سمتش و گفتم: ادامه دارد... °°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°
اما فکر میکنم که خیلی بیانصافی میشه آلما اخمی کرد و گفت :بیانصافی میشه؟؟؟؟ در حق کی ؟؟؟هوتن؟؟؟ اصلاً به بلاهایی که سرت آورد فکر کردی؟؟
بغض کردم و گفتم :میدونی که من اینجوری نیستم..اما باید بدونی که بقیه مردم
همینجوری هستن آلا این روزا هر
کسی به نفع خودش کار میکنه...
با تعجب گفتم: یعنی تو با پیشنهاد
کیان موافقی آلما با جدیت سرشو
تکون داد و گفت: آره اگر واقعاً به
طلاق تو و آزادیت ختم بشه راضیم..
اصلاً با هم میریم پیش هوتن اینجوری بیشتر باورش میشه باهاش حرف میزنیم و میگیم که بیاد طلاقتو بده تا رضایت بدیم...
+آلما تو هوتن رو نمیشناسی آدم خطرناکیه بعداً که بفهمه دوریش زدیم بدجوری تلافی میکنه...
آلما سری تکون داد و گفت: مثلاً میخواد چه جوری تلافی کنه ها ؟؟کارش دست ما گیره نگران نباش اون موقع میفته به التماس کردن...
با ترس سری تکون دادم و گفتم: اما من مثل تو فکر نمیکنم آلما خندهای کرد و گفت:
نگران نباش همین جور میشه که من گفتم ..فکراتو بکن اگر راضی بودی با هم میریم پیش هوتن باشه؟
ادامه دارد...°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°
۳.۲K
۱۴:۲۷