👑 زن و زندگــے 👑
🫀ꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹ🫀 +خوب اشکال نداره ....یباره دیگه شادی سری تکون داد و گفت: تصمیم گرفتیم با بچه ها بریم بیرون +تو این بارون؟؟ وایمیسته خب.....میریم تو یه کافه +آهه....خوبه _و اینکه تو هم باید بیای +من اصلا؟.... _بیخود کردی ...باید بیای سری تکون دادم و گفتم : میبینی که امروز حال و حوصله ی کاریو ندارم.....بیخیاله من بشو شادی با اخم گفت : باشه .....راحت باش برو خونه . با اخم روشو ازم گرفت و رفت سمته کلاس... کلافه سری تکون دادم این اخلاقش شدیدا رو مخم بود نازی از کلاس اومد بیرون و مستقیم اومد طرفم... _خوبی آلا؟؟؟ +آره. _شادی میگه نمیای +آره امروز حوصله ندارم بیخیال بیا بریم میشناسی که اخلاقه گندشو.... باز تا یکی دو ماه باهات قهر میکنه.... ادامه دارد...
🫀ꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹ🫀
🫀ꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹ🫀
کلافه سرمو تکون دادم و گفتم : وای از دسته این دختر نازی خندید و گفت :
نگران نباش...دانیال میاد دنبالم اتفاقا ماهم امشب مهمونی خونه ی برادرش دعوتیم...زود بلند میشیم...
تو رو میرسونیم خونه و خودمونم میریم مهمونی....خوبه؟؟؟سری تکون دادم و گفتم :باشه ...
بارون که وایستاد همه از سالن زدن بیرون.. با نازی از سالن رفتیم بیرون بارون نمیومد ولی هوا همچنان گرفته بود و مشخص بود دله آسمون هنوز پره...
نازی نگاهی به اطرافه خیابون کرد و گفت : اونجاس بیا بریم..سری تکون دادم و همراهش رفتم....
دانیالو فقط شبه جشنه نامزدیشون دیده بودم ...+سلام آقا دانیال خوبین؟؟؟_سلام خوب هستین شما؟؟سلام عزیزم...
ادامه دارد...
🫀ꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹ🫀
کلافه سرمو تکون دادم و گفتم : وای از دسته این دختر نازی خندید و گفت :
نگران نباش...دانیال میاد دنبالم اتفاقا ماهم امشب مهمونی خونه ی برادرش دعوتیم...زود بلند میشیم...
تو رو میرسونیم خونه و خودمونم میریم مهمونی....خوبه؟؟؟سری تکون دادم و گفتم :باشه ...
بارون که وایستاد همه از سالن زدن بیرون.. با نازی از سالن رفتیم بیرون بارون نمیومد ولی هوا همچنان گرفته بود و مشخص بود دله آسمون هنوز پره...
نازی نگاهی به اطرافه خیابون کرد و گفت : اونجاس بیا بریم..سری تکون دادم و همراهش رفتم....
دانیالو فقط شبه جشنه نامزدیشون دیده بودم ...+سلام آقا دانیال خوبین؟؟؟_سلام خوب هستین شما؟؟سلام عزیزم...
ادامه دارد...
۲.۹K
۱۷:۳۸