👑 زن و زندگــے 👑
⋞ –––––––––– ღ –––––––––⋟
مامان وارده آشپزخونه شد و گفت : چی میگین شما دوتا یه ساعته.....کیک آماده نشد؟؟؟ _چرا تمومه آلما کیکو گذاشت تو یخچال تا خامه هاش ببنده میزه شامو با کمکه ماهک چیدیم و غذارو کشیدیم.. بعده شام آلما کیکشو قاچ کرد و برایه همه برد..یه سینی چای ریختم و به همه تعارف کردم.. همه مشغوله خوردن کیک بودم که رفتم بالا گوشیو از شارژ کندم و نگاهی به صفحش کردم. کلی تماسه از دست رفته و پیام داشتم... خاستم. پیامارو نخونده پاک کنم که پشیمون شدم..زدم رو اولین پیام که باز شد.. " بهتره که جواب بدی.......خبرایه شوکه کننده ای برات دارم عزیزم " پیامه بعدی رو باز کردم که نوشته بود " در مورده هوتنه خاستی بدونی بهم پیام بده تا فردا باهات قرار بذارم " ادامه دارد...
⋞ –––––––––– ღ ––––––––––
کی بود که در مورده هوتن برام خبر داشت؟؟؟شمارشو گرفتم که خاموش بود .لعنتی تمامه پیاماشو خوندم..
همش درباره ی یه مسئله ای حرف میزد که به هوتن ربط داشت بهش پیام دادم.." تو کی هستی؟؟؟؟؟چه خبری در مورده شوهره من داری؟؟"
حتما فردا که گوشیشو روشن میکرد جوابمو میداد..گوشیو گذاشتم رو میز که آلما وارده اتاق شد و گفت :
چیکار میکنی؟؟+هیچی ...هیچی ... کیکتو نخوردی نصفشو گذاشتم یخچال برات..
+مرسی.. شام زیاد خوردم سیر
بودم دیگه
آلما لباساشو با یه دست بلوز
شلواره ساتنه گشاد عوض کرد از
بچگی همینجوری بود..
هیچوقت نمیتونست با لباسه
تنگ بخابه
لبخندی زدم بهش که گفت :
به چی میخندی؟؟
+به لباس خوابت.... بابا دیگه
خیلی خراب شده عوضش کن
آره باید برم بازارپارچه ی ساتن بخرم بدم عفت خانوم برام بدوزه..
ادامه دارد...
۱.۹K
۱۶:۰۶