👑 زن و زندگــے 👑
⋞ –––––––––– ღ –––––––––⋟
_نمیتونم آلا .....بابارو نمیشناسی؟؟؟؟اعتقادی به نامزدی نداره منم میترسم یهو عقدش بشم برم زیره یه سقف باهاش..... وضعیته خودتو ببین. +میفهمم.....درکت میکنم ولی اونم حق داره خب..بذار بیاد خاستگاری.. منم با بابا حرف میزنم که بذاره یه مدت نامزد بمونینمطمئن باش راضی میشه داره اوضاعه منو میبینه دیگه... آلما نگاهی بهم کرد و گفت : نمیدونم.....گیجم اصلا از یه طرف میگم اول تکلیفه تو مشخص بشه... با چه رویی به بابا بگم خاستگار راه بده تو این خونه.. اخمی کردم و گفتم : بیخود....چه ربطی به من داره؟؟؟ شاید تکلیفه من یه ساله دیگه هم مشخص نشد تو میخای تو این وضعیت بمونی؟؟ سروشو دلسرد نکن.. خودم با بابا حرف میزنم نگران نباش آلما سری تکون داد و گفت : لطف میکنی واقعا... ادامه دارد...
⋞ –––––––––– ღ –––––––––
مامان وارده آشپزخونه شد و گفت : چی میگین شما دوتا یه ساعته.....کیک آماده نشد؟؟؟_چرا تمومه
آلما کیکو گذاشت تو یخچال تا خامههاش ببنده میزه شامو با کمکه ماهک چیدیم و غذارو کشیدیم..
بعده شام آلما کیکشو قاچ کرد و برایه همه برد..یه سینی چای ریختم و به همه تعارف کردم..
همه مشغوله خوردن کیک بودم که رفتم بالا گوشیو از شارژ کندم و نگاهی به صفحش کردم. کلی تماسه از دست رفته و پیام داشتم...
خاستم. پیامارو نخونده پاک کنم که پشیمون شدم..زدم رو اولین پیام که باز شد..
" بهتره که جواب بدی.......خبرایه شوکه کننده ای برات دارم عزیزم "پیامه بعدی رو باز کردم که نوشته بود
" در مورده هوتنه خاستی بدونی بهم پیام بده تا فردا باهات قرار بذارم "
ادامه دارد...
۲.۶K
۹:۴۰