👑 زن و زندگــے 👑
🫀ꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹ🫀 +نمیخاد دیگه از من میترسی؟؟ +نه..... پس بذار ببینم اومد طرفم که وحشت زده چسبیدم به دیوار دستشو اورد بالا و گذاشت زیره چونم و سرمو برد بالا... نگاهی بهش کردم که داشت با دقت گلومو نگاه میکرد... از ترس انگشتایه دست و پاهام یخ کرده بودن... قرمز شده +اشکال....نداره شام درست کردی؟؟؟ +آ....آره برام بیار ..... +مگه شام نخوردی؟؟ چرا....ولی دستپخته تو رو میخام. سری تکون دادم و گفتم : الان....گرم میکنم سری تکون داد و گفت : خوبه ـ.. رفت عقب که سریع از اتاق زدم بیرون.. از ترس تمامه بدنم میارزید ... سریع زیر گازو روشن کردم که هوتن وارده آشپزخونه شد _آلا سالادم میخام... ادامه دارد...
🫀ꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹ🫀
🫀ꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹ🫀
حالته صورتش کاملا عادی بود و انگار نه انگار اونی که چند دقیقه پیش تو اتاق بود هوتن بود...
سری تکون دادم و سری دوتا خیار و گوجه از یخچال برداشتم و شروع کردم پوست کندن..
سالادو درست کردم و ریختم تو کاسه و براش برنجم ریختم و گذاشتم رو میز.._خودت نمیخوری؟؟
+نه من....اشتها ندارم...هوتن سری تکون داد و گفت :اینجوری...که من خوردنم نمیگیره.....
بشین عزیزم...باهم شام میخوریم هشت روزه ازت دورم جراته مخالفت کردن باهاشو نداشتم....
یه بشقاب برداشتم و یکمی غذا برایه خودم کشیدم و نشستم سره میز که هوتن با اشتها شروع کرد غذا خوردن...
یه قاشق برنج گذاشتم دهنم و بزور جویدم و قورتش دادم الان فقط دلم بابارو میخاست..کاش بابا اینجا بود ....
ادامه دارد...
🫀ꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹ🫀
حالته صورتش کاملا عادی بود و انگار نه انگار اونی که چند دقیقه پیش تو اتاق بود هوتن بود...
سری تکون دادم و سری دوتا خیار و گوجه از یخچال برداشتم و شروع کردم پوست کندن..
سالادو درست کردم و ریختم تو کاسه و براش برنجم ریختم و گذاشتم رو میز.._خودت نمیخوری؟؟
+نه من....اشتها ندارم...هوتن سری تکون داد و گفت :اینجوری...که من خوردنم نمیگیره.....
بشین عزیزم...باهم شام میخوریم هشت روزه ازت دورم جراته مخالفت کردن باهاشو نداشتم....
یه بشقاب برداشتم و یکمی غذا برایه خودم کشیدم و نشستم سره میز که هوتن با اشتها شروع کرد غذا خوردن...
یه قاشق برنج گذاشتم دهنم و بزور جویدم و قورتش دادم الان فقط دلم بابارو میخاست..کاش بابا اینجا بود ....
ادامه دارد...
۱.۹K
۸:۰۵