👑 زن و زندگــے 👑
برگشتم سمتش که زل زد تو چشمام تا حالا انقدر از نزدیک ندیده بودمش انگار یه نفر قلبمو تو مشتش گرفته بود و نمیذاشت بتپه... من....خیلی ناراحتم که تو این اوضاع میبینمت و کاری ازم بر نمیاد.. کلافه نفسی کشیدم و سرمو انداختم پایین... محاله ممکن بود که کیان نسبت بهم حسی داشته باشه و نمیدونم چرا انقدر منتظره شنیدنه ابرازه علاقش بودم...اونم وقتی که میدونستم هنوز شوهر دارم و اونم بهم فکر نمیکنه.. از جام بلند شدم و گفتم ؛ من...برم دیگه کجا....هنوز برات آش نخریدم +مرسی میل ندارم کیان اخمی کرد و گفت : تو دوستی با من این تعارفارو نداریم....بریم آش بخوریم بعد خودم میرسونمت.. بغضه گلومو بزور قورت دادم و مجبوری دنبالش راه افتادم حاله خودمو نمیفهمیدم.... نمیدونستم برایه هوتن و حرفاش ناراحت بودم.....یا اینکه کیان یه ذره هم وا نمیداد... از اینکه انقدر راحت به علاقم اعتراف کرده بودم و حالا کیان یجوری رفتار میکرد که انگار اتفاقی نیفتاده عصبی بودم.. ادامه دارد..

یجورایی احساسه تحقیر شدن میکردم کیان دو کاسه آش گرفت و اومد سمتم..
بفرمایید
+مرسی
یه قاشق خوردم که گفت :
چطوره؟
+خوبه ....مرسی
نوشه جان...
هر وقت هوسه آشهایه مامانمو
میکنم میام اینجا ....اونم دقیقا
همینجوری آش درست میکرد..
+مگه....ازشون دوری؟؟؟
کیان لبخنده غمگیتی زد و گفت :
آره.....خیلی خیلی دورم
+ کدوم شهرن مگه؟؟؟
مامانم؟؟؟تو آسمونا لبمو گاز گرفتم و فحشی بخودم دادم که چرا نمیتونستم جلو زبونمو بگیرم...حتما باید فضولی میکردم؟؟؟
+من..من متاسفم.....نمیخاستم که ناراحتت کنم.. نه اشکالی نداره .....
تو که نمیدونستی
+خیلی متاسفم...
بعضی وقتا دلم خیلی براش تنگ میشه +خیلی وقته که....نیست؟؟؟
ادامه دارد..
۱.۹K
۱۱:۴۲