عکس پروفایل 👑 زن و زندگــے 👑👑
۸.۶ هزار عضو

👑 زن و زندگــے 👑

وقتی حال یه زن خوبهundefined حال یه زندگی خوبهundefinedاینجا با آموزشهای کانال و تجربیات خانمها یاد میگیریم چطور یه زندگی شاد داشته باشیم.هم آموزش هم خنده و سرگرمیundefined
کانالی شاد ومتفاوت🥰
شرایط ارسال تجربه،خاطره ،سوتی،و...undefinedundefinedhttps://ble.ir/khateratee_man
👑 زن و زندگــے 👑
undefined    undefined     undefined     undefined    undefined    undefined     undefined     undefined undefined    undefined     undefined undefined    undefined undefined    undefined undefined undefined از کجا فهمیدی؟؟ +یه نفر باهام قرار گذاشت.... یه پسر.. کی بود؟؟ +نمیشناختمش... آلا؟؟؟ با کسی که نمیشناختی به همین راحتی رفتی سره قرار ؟؟؟؟ + خب....مگه چیه؟؟ خیلی کاره اشتباهی کردی با تعجب نگاهی به کیان کردم که لبخندی زد و گفت: من از این پرونده هایه طلاق چند تایی داشتم..... طرف برا زنش نقشه میکشه یه نفرو میفرسته سراغش و وقتی باهم قرار میذارن ازشون کلی عکس میگیره و بعنوانه مدرک به دادگاه ارائه میده که مثلا زنش بهش خیانت کرده و این حرفا...... +کاش همینجور باشه که میگی.... هوتن راحت طلاقمو بده من هیچی ازش نمیخام.. حقه طلاق با تو نیست؟؟؟ +نه خب اینجوری...ممکنه که هوتن اذیتت کنه..سرمو تکون دادم و گفتم : خودمم میدونم تصمیمتو گرفتی؟؟؟ +آره من..من هر کاری ازم بر بیاد برات انجام میدم پوزخندی زدم و گفتم : - نیازی نیست....بابا خودش هوامو داره _آلا؟؟؟؟ ادامه دارد..‌undefinedundefined J
undefined    undefined     undefined     undefined   undefined    undefined     undefined     undefinedundefined    undefined     undefinedundefined    undefinedundefined    undefinedundefinedundefined

برگشتم سمتش که زل زد تو چشمام تا حالا انقدر از نزدیک ندیده بودمش انگار یه نفر قلبمو تو مشتش گرفته بود و نمیذاشت بتپه...
من....خیلی ناراحتم که تو این
اوضاع میبینمت و کاری ازم بر نمیاد..
کلافه نفسی کشیدم و سرمو انداختم پایین...

محاله ممکن بود که کیان نسبت
بهم حسی داشته باشه و نمیدونم چرا
انقدر منتظره شنیدنه ابرازه علاقش
بودم...اونم وقتی که میدونستم هنوز
شوهر دارم و اونم بهم فکر نمیکنه..

از جام بلند شدم و گفتم ؛
من...برم دیگه
کجا....هنوز برات آش نخریدم
+مرسی میل ندارم
کیان اخمی کرد و گفت : تو دوستی با من این تعارفارو نداریم....بریم آش بخوریم بعد خودم میرسونمت..
بغضه گلومو بزور قورت دادم و مجبوری دنبالش راه افتادم حاله خودمو نمیفهمیدم....نمیدونستم برایه هوتن و حرفاش ناراحت بودم.....یا اینکه کیان یه ذره هم وا نمیداد...
از اینکه انقدر راحت به علاقم اعتراف کرده بودم و حالا کیان یجوری رفتار میکرد که انگار اتفاقی نیفتاده عصبی بودم..


ادامه دارد..‌undefinedundefined
undefined۳

۱.۹K

۱۱:۴۱