👑 زن و زندگــے 👑
از کجا فهمیدی؟؟ +یه نفر باهام قرار گذاشت.... یه پسر.. کی بود؟؟ +نمیشناختمش... آلا؟؟؟ با کسی که نمیشناختی به همین راحتی رفتی سره قرار ؟؟؟؟ + خب....مگه چیه؟؟ خیلی کاره اشتباهی کردی با تعجب نگاهی به کیان کردم که لبخندی زد و گفت: من از این پرونده هایه طلاق چند تایی داشتم..... طرف برا زنش نقشه میکشه یه نفرو میفرسته سراغش و وقتی باهم قرار میذارن ازشون کلی عکس میگیره و بعنوانه مدرک به دادگاه ارائه میده که مثلا زنش بهش خیانت کرده و این حرفا...... +کاش همینجور باشه که میگی.... هوتن راحت طلاقمو بده من هیچی ازش نمیخام.. حقه طلاق با تو نیست؟؟؟ +نه خب اینجوری...ممکنه که هوتن اذیتت کنه..سرمو تکون دادم و گفتم : خودمم میدونم تصمیمتو گرفتی؟؟؟ +آره من..من هر کاری ازم بر بیاد برات انجام میدم پوزخندی زدم و گفتم : - نیازی نیست....بابا خودش هوامو داره _آلا؟؟؟؟ ادامه دارد..
J
برگشتم سمتش که زل زد تو چشمام تا حالا انقدر از نزدیک ندیده بودمش انگار یه نفر قلبمو تو مشتش گرفته بود و نمیذاشت بتپه...
من....خیلی ناراحتم که تو این
اوضاع میبینمت و کاری ازم بر نمیاد..
کلافه نفسی کشیدم و سرمو انداختم پایین...
محاله ممکن بود که کیان نسبت
بهم حسی داشته باشه و نمیدونم چرا
انقدر منتظره شنیدنه ابرازه علاقش
بودم...اونم وقتی که میدونستم هنوز
شوهر دارم و اونم بهم فکر نمیکنه..
از جام بلند شدم و گفتم ؛
من...برم دیگه
کجا....هنوز برات آش نخریدم +مرسی میل ندارم
کیان اخمی کرد و گفت : تو دوستی با من این تعارفارو نداریم....بریم آش بخوریم بعد خودم میرسونمت..
بغضه گلومو بزور قورت دادم و مجبوری دنبالش راه افتادم حاله خودمو نمیفهمیدم....نمیدونستم برایه هوتن و حرفاش ناراحت بودم.....یا اینکه کیان یه ذره هم وا نمیداد...
از اینکه انقدر راحت به علاقم اعتراف کرده بودم و حالا کیان یجوری رفتار میکرد که انگار اتفاقی نیفتاده عصبی بودم..
ادامه دارد..
۱.۹K
۱۱:۴۱