👑 زن و زندگــے 👑
وقتی آرومتر شدم ماشینو کناره یه پارک نگهداشت و گفت : پیاده شو از ماشین پیاده شدم و وارده پارک شدیم... اینجا.....یه آقایی هست آش درست میکنه و میفروشه.... خیلی خوشمزس... بیحوصله نگاهی به کیان کردم و گفتم : کاش...میشد برم خونه چرا؟؟ +راستش الان...حال و حوصله ی درست و حسابی ندارم کیان نگاهه مرددی بهم کرد و گفت :میشه نری؟؟؟بمون باهام +بمونم که چی بشه؟؟ با همدیگه حرف میزنیم..... نمیتونم بذارم با این حالت بری خونه +میبینی که اوضاعمو.....حال و روزه خوشی ندارم بیا بشین آلا... رویه نیمکتی نشستم که گفت : اونجور که فهمیدم کناره تمامه مشکلاتت خیانتو هم دیدی... سری تکون دادم و گفتم : زن گرفته کیان با تعجب نگاهم کرد و گفت ؛ عقدی؟؟ +فکر کنم ادامه دارد..

از کجا فهمیدی؟؟
+یه نفر باهام قرار گذاشت....
یه پسر..
کی بود؟؟
+نمیشناختمش... آلا؟؟؟ با کسی که نمیشناختی
به همین راحتی رفتی سره قرار ؟؟؟؟
+ خب....مگه چیه؟؟
خیلی کاره اشتباهی کردی با تعجب نگاهی به کیان کردم که لبخندی زد و گفت: من از این پرونده هایه طلاق چند تایی داشتم.....
طرف برا زنش نقشه میکشه یه نفرو میفرسته سراغش و وقتی باهم قرار میذارن ازشون کلی عکس میگیره و بعنوانه مدرک به دادگاه ارائه میده که مثلا زنش بهش خیانت کرده و این حرفا......
+کاش همینجور باشه که میگی.... هوتن راحت طلاقمو بده من هیچی ازش نمیخام.. حقه طلاق با تو نیست؟؟؟
+نه
خب اینجوری...ممکنه که هوتن اذیتت کنه..سرمو تکون دادم و گفتم : خودمم میدونم تصمیمتو گرفتی؟؟؟
+آره
من..من هر کاری ازم بر بیاد برات انجام میدم پوزخندی زدم و گفتم :- نیازی نیست....بابا خودش هوامو داره _آلا؟؟؟؟
ادامه دارد..
J
۱.۹K
۱۱:۴۱