👑 زن و زندگــے 👑
🪽 سری تکون دادم و گفتم : نه میدونم فقط از آخر این قضیه حسابی میترسم.. _ نگران نباش انشالله که به خیر و خوشی تموم بشه... من دلم روشنه وقتی رسیدیم به خونه از ماشین پیاده شدم و کلید انداختم با آلما وارد خونه شدیم... آیت داشت کارن رو راه میبرد تا بخوابه ماهک و مامان هم داخل آشپزخونه بودند سلام آرومی کردم که همه برگشتند طرفم.. ماهک با لبخندی رو بهم گفت : سلام عزیزم خوش اومدی خوبی؟؟ سری تکون دادم و گفتم :مرسی.. آیت پوزخندی زد و گفت : بالاخره خانوم تشریف آوردن نگاهی به آیت کردم و گفتم: چیزی شده ؟؟ _یعنی میخوای بگی آلما بهت نگفته؟؟ زودتر از من آلما گفت : چرا داداش من بهش گفتم آیت با عصبانیت نگاهم کرد و گفت: تو خجالت نمیکشی هنوز کفن بابا خشک نشده داری آبروریزی راه میندازی؟؟ ادامه دارد... °°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°
دو قدم اومد طرفم که آلما اومد جلو و گفت: این حرفا چیه که میزنی؟؟ مگه بهت نگفتم آروم باش..
ماهک سریع اومد جلو و کارن رو از بغل آیت گرفت حسابی ترسیده بودم و ضربان قلبم بالا رفته بود..
+من متوجه منظورت نمیشم آیت با نگاه تندی رو بهم گفت: متوجه نمیشی اون نره خر کی بود که بلند شده اومده اینجا و میگه از خونه بابام بگذرم تا هوتن تو رو طلاقت بده ها؟؟؟؟
اصلاً تو از کی باهاش رابطه داری؟؟؟ از کی میشناسیش مگه تو شوهر نداری ها ؟؟
جمله آخرو چنان دادی زد که شونههام پرید بالا...با بغض نگاهی به مامان کردم که سرشو انداخت پایین..
+ بابا هیچ وقت سرم داد نمیزد_ آره نمیزد برای همین انقدر لوس و سرخود شدی که هر غلطی دلت میخواد میکنی...
آلما با اخم گفت: این چه حرفیه آیت؟؟؟ مراقب حرف زدنت باش اینی که جلوت وایساده خواهرته آلا مگه نمیشناسیش؟؟
ادامه دارد...
۲.۶K
۱۵:۱۰