👑 زن و زندگــے 👑
🪽 آلما اخمی کرد و گفت: این حرفا چیه که میزنی درسته که اسمت هنوز توی شناسنامه هوتن و شرعی و قانونی زنشی.. اما یک نگاه به وضعیت زندگیت بکن هیچ علاقه قلبی بهش نداری سری تکون دادم و گفتم : نمیتونم با این حرفا خودمو گول بزنم ...قانون میگه من هنوز زن هوتنم و اجازه رابطه با هیچ مردی رو ندارم.. آلما نگاهی بهم کرد و گفت: الان میریم خونه مامان اینا آیت هم هنوز اونجاست.. با ترس گفتم : نه من نمیام روم نمیشه _بیخود کردی میریم با مامان و آیت بشین صحبت کن راستش منم دلم به رضایت دادن نیست اما حال و روز تو رو که میبینم برام قضیه فرق میکنه... مهم بابا بود که از دستش دادیم دیگه نمیخوام تو رو هم از دست بدم من رضایت میدم که از خون کتایون بگذریم به شرطی که هوتن تو رو طلاقت بده... سری تکون دادم و گفتم : به نظرت آیت قبول میکنه ؟؟ _مجبوره که قبول کنه اگه مامان راضی بشه خب آیت هم آرومتر میشه... نفس عمیقی کشیدم که آلما گفت: نمیتونیم که بزاریم هوتن هر کاری دلش میخواد بکنه و تو رو یه لنگ پا نگه داره... ادامه دارد... °°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°
سری تکون دادم و گفتم : نه میدونم فقط از آخر این قضیه حسابی میترسم..
_ نگران نباش انشالله که به خیر و خوشی تموم بشه... من دلم روشنه وقتی رسیدیم به خونه از ماشین پیاده شدم و کلید انداختم با آلما وارد خونه شدیم...
آیت داشت کارن رو راه میبرد تا بخوابه ماهک و مامان هم داخل آشپزخونه بودند سلام آرومی کردم که همه برگشتند طرفم..
ماهک با لبخندی رو بهم گفت :سلام عزیزم خوش اومدی خوبی؟؟ سری تکون دادم و گفتم :مرسی..
آیت پوزخندی زد و گفت :بالاخره خانوم تشریف آوردن نگاهی به آیت کردم و گفتم:
چیزی شده ؟؟_یعنی میخوای بگی آلما بهت نگفته؟؟ زودتر از من آلما گفت :
چرا داداش من بهش گفتم آیت با عصبانیت نگاهم کرد و گفت: تو خجالت نمیکشی هنوز کفن بابا خشک نشده داری آبروریزی راه میندازی؟؟
ادامه دارد...°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°
۲.۵K
۱۴:۴۷