👑 زن و زندگــے 👑
🫀ꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹ🫀 +وایییی آره خیلی... _ الان یه قهوه بخوری گرم میشی سری تکون دادم و نگاهی به گوشیم کردم... بازم خبری از هوتن نبود.. بچه ها حرف میزدن و میخندیدن..یجورایی این جمع با هم صمیمی شده بودن... هر کسی خاطره ای میگفت و بقیه میخندیدن..شاید اگه تو وضعیته دیگه ای بودم بهم خیلی خوش میگذشت... منتها امروز بدجور سردرد داشتم سرم پایین بود و داشتم به حرفایه شایان گوش میکردم که صدایه خنده هایه ریزی بگوشم خورد... سرمو بلند کردم که با دیدنه نیلوفر که کناره کیان نشسته بود و داشت زیره گوشش حرف میزد و میخندید اخمام بی اراده رفت تو هم... نفسه عمیقی کشیدم و نگاهمو ازشون گرفتم.. اصلا به من ربطی نداشت ...نیلوفر یه دختره مجرد بود و کیانم میتونست با هر کی که دلش میخاست رابطه داشته باشه... ادامه دارد...
🫀ꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹ🫀
🫀ꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹ🫀
ولی نمیدونم چرا نمیتونستم احساسمو کنترل کنم زیر چشمی نگاهشون کردم و با لبخنده کمرنگی که رو لبه کیان بود پوزخندی رو لبم نشست....
با حرص پوسته لبمو گرفتم و کشیدم که با احساسه سوزشی که کردم.. سریع دستماله رو میزو برداشتم و رو لبم فشار دادم...
نازی که متوجهم شد نگاهی بهم کرد و گفت : خوبی ؟؟؟چیشد+آره....پوسته لبمو کندم خونی شد ..
نازی چشم غره ای بهم رفت و گفت : این چه کاریه آخه آسیب میزنی به خودت یکم دیگه تحمل کن میریم ..
+نه بخاطره رفتن نیست ....راحت باش عزیزم نازی لبخندی زد و سرشو برگردوند طرفه دانیال و چیزی زیره گوشش گفت...
فنجونه قهوه جلوم بود و داشتم باهاش بازی میکردم که یه نفر کیکی رو جلوم گذاشت...
سرمو اوردم بالا که دانیال لبخندی بهم زد و گفت : بفرمایید ...+ممنون_ نوشه جان
ادامه دارد...
🫀ꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹ🫀
ولی نمیدونم چرا نمیتونستم احساسمو کنترل کنم زیر چشمی نگاهشون کردم و با لبخنده کمرنگی که رو لبه کیان بود پوزخندی رو لبم نشست....
با حرص پوسته لبمو گرفتم و کشیدم که با احساسه سوزشی که کردم.. سریع دستماله رو میزو برداشتم و رو لبم فشار دادم...
نازی که متوجهم شد نگاهی بهم کرد و گفت : خوبی ؟؟؟چیشد+آره....پوسته لبمو کندم خونی شد ..
نازی چشم غره ای بهم رفت و گفت : این چه کاریه آخه آسیب میزنی به خودت یکم دیگه تحمل کن میریم ..
+نه بخاطره رفتن نیست ....راحت باش عزیزم نازی لبخندی زد و سرشو برگردوند طرفه دانیال و چیزی زیره گوشش گفت...
فنجونه قهوه جلوم بود و داشتم باهاش بازی میکردم که یه نفر کیکی رو جلوم گذاشت...
سرمو اوردم بالا که دانیال لبخندی بهم زد و گفت : بفرمایید ...+ممنون_ نوشه جان
ادامه دارد...
۱.۸K
۱۵:۴۴