عکس پروفایل 👑 زن و زندگــے 👑👑
۸.۵ هزار عضو

👑 زن و زندگــے 👑

وقتی حال یه زن خوبهundefined حال یه زندگی خوبهundefinedاینجا با آموزشهای کانال و تجربیات خانمها یاد میگیریم چطور یه زندگی شاد داشته باشیم.هم آموزش هم خنده و سرگرمیundefined
کانالی شاد ومتفاوت🥰
شرایط ارسال تجربه،خاطره ،سوتی،و...undefinedundefinedhttps://ble.ir/khateratee_man
👑 زن و زندگــے 👑
🫀ꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹ🫀 با تعجب گفتم : فقط مدرک بگیری؟؟؟ نمیخای کار کنی نازی بیخیال شونه ای بالا انداخت و گفت : نه بابا...شوهر کردم که کار نکنم دیگه لبمو گاز گرفتم تا خودمو کنترل کنم و چند تا فحش بهش ندم که دانیال شروع کرد به خندیدن.... از آینه نگاهی بهم کرد و گفت : میبینین دوستتونو ... سری تکون دادم و گفتم : بله....اگه شما اینجا نبودین حسابشو میرسیدم.. نازی خنده ای کرد و گفت : آره ...جونمو مدیونه دانیالم.... وقتی رسیدیم از ماشین پیاده شدیم و رفتیم داخله کافه... با دیدنه کیان با تعجب ابروهام پرید بالا... فکر نمیکردم که بیاد کناره نازی نشستم و علیرضا برایه همه کیک و قهوه سفارش داد.. کم کم هوا داشت سرد میشد و باید لباسایه گرم تنم میکردم . نازی نگاهی بهم کرد و گفت : سردته؟؟ ادامه دارد...undefined
🫀ꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹ🫀

+وایییی آره خیلی..._ الان یه قهوه بخوری گرم میشی سری تکون دادم و نگاهی به گوشیم کردم...
بازم خبری از هوتن نبود.. بچه ها حرف میزدن و میخندیدن..یجورایی این جمع با هم صمیمی شده بودن...
هر کسی خاطره ای میگفت و بقیه میخندیدن..شاید اگه تو وضعیته دیگه ای بودم بهم خیلی خوش میگذشت...
منتها امروز بدجور سردرد داشتمسرم پایین بود و داشتم به حرفایه شایان گوش میکردم که صدایه خنده هایه ریزی بگوشم خورد...
سرمو بلند کردم که با دیدنه نیلوفر که کناره کیان نشسته بود و داشت زیره گوشش حرف میزد و میخندید اخمام بی اراده رفت تو هم...
نفسه عمیقی کشیدم و نگاهمو ازشون گرفتم.. اصلا به من ربطی نداشت ...نیلوفر یه دختره مجرد بود و کیانم میتونست با هر کی که دلش میخاست رابطه داشته باشه...


ادامه دارد...undefined🫀ꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹ🫀
undefined۴۵
undefined۱

۱.۸K

۱۵:۴۳