👑 زن و زندگــے 👑
🩹 آره اصلا ترسیدم پتو رو کشیدم رو سرم و چشمامو بستم و سعی کردم به هیچی فکر نکنم جز فردا... امیدوار بودم که بهم خوش بگذره... بابا نگاهی بهم کرد و گفت : هنوز که کسی نیومده عزیزم؟؟ +چرا اتوبوسهای اردو هستند جلوی در دانشگاهن.. حتماً بچهها هم داخل هستند بابا ماشین رو نگه داشت و گفت: برو به سلامت.. +کاری ندارین ؟؟؟ _نه مراقب خودت باش از ماشین پیاده شدم رفتم که بابا صدام زد برگشتم سمتش و گفتم: بله بابا؟؟؟؟ _امروز داخل کارتت برات پول میریزم سری تکون دادم و خجالت زده گفتم: نه نیازی نیست خودم دارم به اندازه کافی بابا اخم میکرد و گفت ؛حرف نباشه این پولیه که هر ماه برای همتون میریزم ... لبخندی زدم و گفتم: مرسی خداحافظ _مراقب خودت باش خداحافظ ادامه
وارد دانشگاه شدم که دیدم بچهها داخل محوطه وایستادن رفتم سمت کلاس خودمون نازی با دیدنم لبخندی زد و گفت:
چه عجب فکر کردم که خواب میمونی نوچی کردم و گفتم: عمراً اگر خواب بمونم.. با صدای لیدر که بچهها رو صدا زد رفتیم طرفش...
یکی یکی اسمها رو میخوند و وارد اتوبوس شدیم.. شادی که اسمشو اول خوندن صندلیهای عقب اتوبوس نشسته بود و برامون جا گرفته بود...
رفتم طرفش که گفت: بگیر بشین عزیزم.. لبخندی زدم و کنارش نشستم کولمو جلوی پام گذاشتم...
گوشیمو از داخل کوله برداشتم سرمو بلند کردم که دیدم کیان وارد اتوبوس شد...
با دیدنش سریع نگاهمو ازش گرفتم و برگشتم سمته شادی میفهمیدم که داشت میومد آخره اتوبوس که نیلوفر گفت :
سلام کیان.....خوبی؟؟_ مرسی+بیا بشین من برات جا گرفتم نه تنها من بلکه بچه هایه تو اتوبوس با تعجب نگاهی به کیان و نیلوفر کردن...
ادامه دارد...
۲K
۱۷:۵۸