👑 زن و زندگــے 👑
🩹 مشغول فیلم دیدن بودیم که آلما گفت: به نظرت کی بود در حیاط ؟ شونهای بالا انداختم که گفت: نمیدونم چرا فکر میکنم هوتن بود. هول زده برگشتم سمت آلما و گفتم :از کجا میدونی؟؟ آخه کی این وقت شب با ما کار داره حتماً همونه دیگه؟؟ مخصوصاً اینکه شمارشو روی لیست سیاه گذاشتی و نمیتونه باهات تماس بگیره + اصلاً باشه به من ربطی نداره آلما سرشو تکون داد و گفت: باشه بابا چرا انقدر زود ترش میکنی.. رو تخت دراز کشیدم و گفتم: اصلاً من خوابم میاد میخوام بخوابم.. آلما تکونم داد و گفت: هی چی شد قهر کردی؟؟؟ + مگه بچهام که قهر کنم؟؟؟ پس پاشو بقیه فیلمو ببین +نه آلما خستم میترسم فردا توی اتوبوس خوابالو باشم _باشه بگیر بخواب...پایه نیستی دیگه ترسیدی. ادامه دارد... 







آره اصلا ترسیدم پتو رو کشیدم رو سرم و چشماموبستم و سعی کردم به هیچی فکر نکنم جز فردا...امیدوار بودم که بهم خوش بگذره...
بابا نگاهی بهم کرد و گفت :هنوز که کسی نیومده عزیزم؟؟ +چرا اتوبوسهای اردو هستند جلوی در دانشگاهن..
حتماً بچهها هم داخل هستند بابا ماشین رو نگه داشت و گفت: برو به سلامت..+کاری ندارین ؟؟؟
_نه مراقب خودت باش از ماشین پیاده شدم رفتم که بابا صدام زد برگشتم سمتش و گفتم:
بله بابا؟؟؟؟_امروز داخل کارتت برات پول میریزم سری تکون دادم و خجالت زده گفتم:
نه نیازی نیست خودم دارم به اندازه کافی بابا اخم میکرد و گفت ؛حرف نباشه این پولیه که هر ماه برای همتون میریزم ...
لبخندی زدم و گفتم: مرسی خداحافظ _مراقب خودت باش خداحافظ
ادامه
۳.۱K
۱۷:۰۹