👑 زن و زندگــے 👑
🩹 آلما کنارم وایستاد و گفت: کیه؟؟ شونهای بالا انداختم و گفتم : هوا تاریکه کسی رو نمیبینم.. مامان با اخم گفت: مگه شما دو نفر فضولین بیاین از پشت پنجره کنار ببینم.. پرده را انداختم و گفتم: اصلاً هرکی که باشه به من چه.. پلاستیک خوراکیها را برداشتم و دویدم بالا که آلما هم غرغرکنان دنبالم اومد بالا... روتخت کنارم نشست که گفتم: اول یه فیلمه باحال بزار تا با همدیگه کیفشو ببریم... _فیلم ترسناک خوبه؟؟ با حرص گفتم: آخه چرا باید فیلم ترسناک خوب باشه؟؟؟ آلما شونهای بالا انداخت و گفت: همه فیلمهای توی لپتاپم ترسناکن فیلم دیگهای ندارم.. کلافه گفتم :خیلی خوب یکی از همونا رو بزار.. آلما برقها رو خاموش کرد و کنارم رو تخت نشست یه بسته چیپس از پلاستیک برداشت و گفت: با این فیلم فقط چیپس و ماست میچسبه... ادامه دارد... 







مشغول فیلم دیدن بودیم که آلما گفت: به نظرت کی بود در حیاط ؟شونهای بالا انداختم که گفت: نمیدونم چرا فکر میکنم هوتن بود.
هول زده برگشتم سمت آلماو گفتم :از کجا میدونی؟؟ آخه کی این وقت شب با ما
کار داره حتماً همونه دیگه؟؟
مخصوصاً اینکه شمارشو روی
لیست سیاه گذاشتی و نمیتونه
باهات تماس بگیره
+ اصلاً باشه به من ربطی نداره
آلما سرشو تکون داد و گفت:
باشه بابا چرا انقدر زود ترش میکنی..
رو تخت دراز کشیدم و گفتم:
اصلاً من خوابم میاد میخوام بخوابم..
آلما تکونم داد و گفت:
هی چی شد قهر کردی؟؟؟
+ مگه بچهام که قهر کنم؟؟؟
پس پاشو بقیه فیلمو ببین
+نه آلما خستم میترسم فردا توی اتوبوس خوابالو باشم _باشه بگیر بخواب...پایه نیستی دیگه ترسیدی.
ادامه دارد...
۲K
۱۷:۰۹