👑 زن و زندگــے 👑
🩹 با شنیدن صدایه کیان بیاراده ضربان قلبم رفت بالا... سلام خوبی +سلام ممنون _این وقت شب مشکلی پیش اومده ؟؟ +چیزه نه خواستم فقط بگم که.... مکثی کردم که کیان گفت: چی بگی آلا؟؟؟؟ +من.... من واقعاً برای اتفاقی که سر شب افتاد ازت معذرت میخوام .. اصلاً نمیدونم هوتن از کجایهو پیداش شد کیان خنده آرومی کرد و گفت: برای همین زنگ زدی معذرت خواهی کنی؟؟؟؟ +خوب آره دیوونه شدی اصلاً اون قضیه به تو ربطی نداشت!!! چرا خودتو معذب میکنی... + میدونم ولی به هر حال ازت معذرت میخوام نمیخواستم برات دردسر درست کنم... _نگران نباش دردسری درست نکردی لبخندی رو لبم نشست که گفت: الان چیکار میکنی؟؟ +هیچی میخوام بخوابم... _پس برو بخواب مزاحمت نمیشم.... +مرسی کیان به خاطر همه چی و دفعه بعد نوبت منه که آش مهمونت کنم ادامه دارد... 







کیان با خنده گفت :برو بگیر بخواب بچه فردا از دانشگاه جا میمونی ...خمیازهای کشیدم و گفتم :
باشه پس تو هم بگیر بخواب کاری نداری؟؟ نه شبت بخیر
+شب تو هم بخیر خداحافظ
گوشیو قطع کردم و با ذوق روی اسم
کیانو بوسیدم و با خیال راحت روی تخت دراز کشیدم.
با استرس نگاهی به ساعتم کردم و
وارد کافی شاپ شدم با دیدن هوتن
که برام دست تکون داد با اخم رفتم
طرفش یه دسته گل رز قرمز
روی میز بود...
_سلام آلا حالت خوبه ؟؟؟
سری تکون دادم و زیر لب گفتم:
سلام
چی میخوری سفارش بدم؟؟
با اخم سری تکون دادم و گفتم: برای خوردن چیزی نیومدم حرفاتو بگو میخوام برم .. هوتن نگاهی بهم کرد و گفت :
باشه بزار اول یه چیزی سفارش بدم بعد حرفامو هم میزنم... کلافه سری تکون دادم که هوتن سفارش دوتا قهوه داد...
ادامه دارد...
۳K
۱۰:۴۰