👑 زن و زندگــے 👑
🫀ꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹ🫀 + مرسی ....لطفه بزرگی بهم کردین _ میتونم....میتونم فضولی کنم؟؟ سری تکون دادم که گفت : احیانا با شوهرتون مشکل دارین؟؟؟ نفسه عمیقی کشیدم و زل زدم به چشماش اگه هر کسه دیگه ای بود بدونه شک میگفتم نه.. منظورش از تغییره شرایط چی بود؟؟؟ گوشیو گذاشتم سره جاشو چشمامو بستم تا بلکه بخابم و سردردم بهتر بشه .. صبح با صدایه آلارمه گوشیم چشمامو باز کردم و رو تخت نشستم گوشیو برداشتم و زنگشو قطع کردم هوتن همچنان خوابه خواب بود.. سریع لباسا و کولمو برداشتم و از اتاق زدم بیرون.. یه آرایشه کمرنگ کردم و لباسامو پوشیدم و بدونه خوردنه صبحانه از خونه رفتم بیرون... به دانشگاه که رسیدم خاستم مستقیم برم تو کلاس که دیدم اکثره بچه ها تو محوطه دوره هم جمع شدن... رفتم جلوتر و آهسته سلامی کردم و کناره شادی وایستادم..داشتن درباره ی یه اردویه شبانه حرف میزدن میخاستن همه باهم برن و تو یه جنگل کمپ بزنن ... ادامه دارد...
🫀ꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹ🫀
🫀ꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹ🫀
+من میرم تو کلاس شادی با تعجب گفت :عه وایستا ببینیم چی میشه
سری تکون دادم و گفتم : بیخیال حوصله ندارم ...منکه نمبام چرا بمونم گوش کنم؟؟؟
_نمیای؟؟؟؟چرا؟؟؟چرخی به چشمام دادم و گفتم : دیشب هوتن رسید تهران_خب برسه ....با هوتن بیا
+مگه میشه کسه دیگه رو اورد؟؟_فقط یه نفر..اونم یا باید نامزدت باشه یا شوهرت...ابرویی بالا انداختم و گفتم :
اوکی.....در هر صورت من نمیام میرم تو کلاس شادی با تعجب گفت :چقدر امروز هاپویی....اخلاقت بده .
+چیزی نیست....سرم درد میکنهوارده کلاس شدم و رو آخرین نیمکته کلاس نشستم...میدونستم شادی و نازی اینجا نمیان...
حوصله ی هیچ کس و امروز نداشتم سرمو گذاشتم رو میز و شروع کردم زمزمه کردنه آهنگی زیره لب و چشمامو بستم..
ادامه دارد...
🫀ꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹ🫀
+من میرم تو کلاس شادی با تعجب گفت :عه وایستا ببینیم چی میشه
سری تکون دادم و گفتم : بیخیال حوصله ندارم ...منکه نمبام چرا بمونم گوش کنم؟؟؟
_نمیای؟؟؟؟چرا؟؟؟چرخی به چشمام دادم و گفتم : دیشب هوتن رسید تهران_خب برسه ....با هوتن بیا
+مگه میشه کسه دیگه رو اورد؟؟_فقط یه نفر..اونم یا باید نامزدت باشه یا شوهرت...ابرویی بالا انداختم و گفتم :
اوکی.....در هر صورت من نمیام میرم تو کلاس شادی با تعجب گفت :چقدر امروز هاپویی....اخلاقت بده .
+چیزی نیست....سرم درد میکنهوارده کلاس شدم و رو آخرین نیمکته کلاس نشستم...میدونستم شادی و نازی اینجا نمیان...
حوصله ی هیچ کس و امروز نداشتم سرمو گذاشتم رو میز و شروع کردم زمزمه کردنه آهنگی زیره لب و چشمامو بستم..
ادامه دارد...
۲.۱K
۱۷:۲۹