👑 زن و زندگــے 👑
+نه اصلاً متوجه نشدم با کیان گرم گفت و گو بودیم که کم کم بچهها وارد کلاس شدن... کولمو برداشتم و گفتم: من برم سر کلاسم دیگه کیان دستی برام تکون داد و گفت: برو راحت باش من اینجا کلاس دارم + پس فعلاً خداحافظ کیان لبخند شیرینی همراه با چشمکی زد و گفت: به سلامت کلاسهای دانشگاهم که تموم شد شادی فورا ازمون خداحافظی کرد و رفت... با نازی رفتیم سمت خروجی دانشگاه کنار خیابون منتظر ماشین بودم که کیان با دوستش رفت سمت ماشینش... خواست سوارش بشه که یهو متوجه نگاهم شد دستی برام تکون داد که لبخندی بهش زدم.. نازی با تعجب گفت: این پسره واقعاً یه چیزیش میشه بدون اینکه نگاهمو از کیان بردارم گفتم :چه چیزیش میشه؟؟؟ ادامه دارد...
نازی ابرویی بالا انداخت و گفت آخه این کیانیه که قبلاً میشناختیم؟؟؟؟+خوب آره
_نخیرم اصلاً اون پسر نیست اون یه پسره غد و کم حرف بود که حتی با پسرای کلاس هم صحبت نمیکرد...
اما حالا از اون طرف خیابون برای خانم بای بای میکنه خنده بلندی کردم که گفت: اگه از این خندههاتم جلوش کرده باشی پس دلشو بردی
+هی نازی چی داری میگی دیوونه شدی اصلاً همچین چیزی که میگی نیست... نازی نگاهی بهم کرد که با جدیت گفتم:
اصلاً اونی که فکر میکنین نیست و من و کیان رابطه با هم نداریم _منم نگفتم که با همدیگه رابطهدارین عزیزم فکر میکنم از تو خوشش میاد...
پوزخندی زدم و گفتم :اصلاً هم اینجور نیست در ضمن کیان میدونه که من شوهر دارم...
_میدونه که داری جدا میشی؟؟؟ نگاهی به نازی کردم سرمو تکون دادم و گفتم: خب آره میدونه
_اون وقت از کجا؟؟ +تو هم شدی مثل شادیها نازی خواست چیزی بگه که ماشین دانیال جلوی پامون نگه داشت و گفت:
ادامه دارد...
J
۴.۴K
۵:۴۵