👑 زن و زندگــے 👑
🩹 رسیدیم به حافظیه از اتوبوس پیاده شدیم و چسبیدم به بازویه شادی +واییی چقدر قشنگه آره ..با اینکه زمستونه و درختا سرسبز نیستن ولی بازم قشنگه.. سره مزاره حافظ یه فاتحه خوندیم که شادی گفت : وایستا ازت عکس بگیرم.. لبخندی رو به گوشیش زدم که ازم عکس گرفت و گفت : حیف دوربین ندارم وگرنه یه عکسه با کیفیت ازت میگرفتم و چاپ میکردم و میزدم به دیواره اتاقم... خنده ای کردم که یهو با صدایه کیان خنده از رو لبم رفت..کیان رو به شادی گفت : میتونم دوربینمو بهتون قرض بدم. نگاهی به دوربینه دستش کردم شادی با تعجب گفت: وایییی چه دوربینه خفنیه....باید گردن باشه مگه نه؟؟؟ شروع کرد به زیر و رو کردنه دوربین و من و کیانم با تعجب نگاهی بهش کردیم +از کجا میشناسی دوربینارو میشناسم دیگه.....ناسلامتی دوتا دوربین دارم... با تعجب گفتم : پس چرا نیاوردی؟؟ _ خراب بودن دوتاش خندیدم بهش که چشم غره ای بهم رفت.. ادامه دارد...
نگاهه سنگینه کیانو که احساس کردم لبخندمو جمع کردم...شادی با ذوق گفت : پس اجازه هست از آلا عکس بگیرم؟؟
کیان سری تکون داد و گفت : بله بفرمایید راحت باشین سری تکون دادم و گفتم : مرسی شادی...عکس نمیخام بگیرم..
کیان ناراحت نگاهی بهم کرد و با اخمی ازمون دور شد که شادی گفت : زر نزن ببینم...دوربین مجانی گیرمون اومده..
وایستا اونجا تا قشنگ حافظیه پشته سرت بیوفته..شادی چند تا عکس ازم گرفت و کیانو صدا کرد تا سه تایی هم ازمون عکس بگیره..
خجالت زده گفتم : زشته شادی ..کیان نگاهی بهم کرد و گفت : نه این چه حرفیه راحت باشین..
سه تامون وایستادیم و کیان ازمون عکس گرفت چند تا هم با بچه هایه کلاس دسته جمعی گرفتیم که نیلوفر رفت کناره کیان و شروع کرد باهاش حرف زدن...
شادی با ذوق گفت : بریم اون سمته خیابون...یه بازارچه ی سنتی دارهسری تکون دادم که گفت : آلا با توام....کجایی؟؟
ادامه دارد...
۲K
۱۶:۱۰