👑 زن و زندگــے 👑
🩹 با صدایه زنگه گوشیم سریع از خواب پریدم .. اول رفتم سرویس تا کسی بیدار نشده و نرفته..بعد بچه هارو بیدار کردم و خودم جلو آینه شروع کردم به آرایش کردن... امروز عجیب سر حال بودم یه خطه چشمه خیلی خوشگل کشیدم و رژه کالباسی هم زدم رو لبام.. مانتویه کرم رنگه آلما رو هم تنم کردم کیفه کوجیکمو کج انداختم و حاضر و آماده رو تخت نشستم. تا بچه ها اآماده بشن... نگاهم افتاد به نیلوفر که بساطه لوازم آرایششو جلوش ریخته بود و داشت آرایش میزد.. کمه کم سه نوع کرم رو هم زد چجوری تحمل میکرد و زیره اونهمه کرم خفه نمیشد ؟؟ شادی و نازنین که آماده شدن رفتیم سمته سلف.... کناره بچه ها نشستیم و مشغوله خوردنه صبحانه شدیم..بخاطره وجوده شادی نمیتونستم زیاد نگاهی به دور و برم کنم و کیان رو پیدا کنم... صبحانه رو که خوردیم بلند شدیم تا بریم سمته اتوبوسا .دوباره رفتیم آخره اتوبوس و کناره نازی نشستم و شادی هم سمته چپم نشست... ادامه دارد... 







رسیدیم به حافظیه از اتوبوس پیاده شدیم و چسبیدم به بازویه شادی +واییی چقدر قشنگه آره ..با اینکه زمستونه و درختا
سرسبز نیستن ولی بازم قشنگه..
سره مزاره حافظ یه فاتحه خوندیم که شادی گفت : وایستا ازت عکس بگیرم..
لبخندی رو به گوشیش زدم که ازم
عکس گرفت و گفت :
حیف دوربین ندارم وگرنه یه عکسه
با کیفیت ازت میگرفتم و چاپ
میکردم و میزدم به دیواره اتاقم...
خنده ای کردم که یهو با صدایه کیان
خنده از رو لبم رفت..کیان رو به
شادی گفت :
میتونم دوربینمو بهتون قرض بدم.
نگاهی به دوربینه دستش کردم
شادی با تعجب گفت: وایییی چه
دوربینه خفنیه....باید گردن باشه
مگه نه؟؟؟
شروع کرد به زیر و رو کردنه دوربین
و من و کیانم با تعجب نگاهی بهش
کردیم
+از کجا میشناسی دوربینارو
میشناسم دیگه.....ناسلامتی دوتا دوربین دارم...
با تعجب گفتم : پس چرا نیاوردی؟؟_ خراب بودن دوتاش خندیدم بهش که چشم غره ای بهم رفت..
ادامه دارد...
۲K
۱۶:۱۰