👑 زن و زندگــے 👑
🩹 اینجاست که میگن بویه کبابه ها....ولی دارن خر داغ میکنن +عه......این حرفارو نزن موقعه شام....من خیلی بددلم _ سوسولی .... ابرویی بالا انداختم ظرفه غذامونو گرفتم و نشستیم سره یه میز نگاهی به کله سالن انداختم تا کیان رو پیدا کنم اما نتونستم... ولی همینکه نیلوفر رو پیشه دوستایه خودش دیدم خیالم راحت شد با چرت و پرتایه شادی غذامونو خوردیم.... و رفتیم تو اتاقامون تا استراحت کنیم صبحه زود باید بیدار میشدیم تا بریم سعدیه و حافظیه سریع رفتم.رو تخته پایین جا گرفتم و گفتم : دوتا بالایی ها ماله شما شادی لباساشو عوض کرد و گفت: چرا نمیری بالا؟؟؟؟ +از بلندی خوشم نمیاد... نازی ریلکس گفت : دروغ میگه....غلت میزنه میترسه که بیوفته اخمی کردم و گفتم : مسخره ها . لباسامو عوض کردم و یه بلوز و شلواره گرم پوشیدم سریع رفتم رو تخت و پتو رو کشیدم رو خودم بویه مواده شویندش رفت تو دماغم ادامه دارد... 







با صدایه زنگه گوشیم سریع از خواب پریدم .. اول رفتم سرویس تا کسی بیدار نشده و نرفته..بعد بچه هارو بیدار کردم و خودم جلو آینه شروع کردم به آرایش کردن...
امروز عجیب سر حال بودم یه خطه چشمه خیلی خوشگل کشیدم و رژه کالباسی هم زدم رو لبام..
مانتویه کرم رنگه آلما رو هم تنم کردم کیفه کوجیکمو کج انداختم و حاضر و آماده رو تخت نشستم.تا بچه ها اآماده بشن...
نگاهم افتاد به نیلوفر که بساطه لوازم آرایششو جلوش ریخته بود و داشت آرایش میزد..
کمه کم سه نوع کرم رو هم زد چجوری تحمل میکرد و زیره اونهمه کرم خفه نمیشد ؟؟شادی و نازنین که آماده شدن رفتیم سمته سلف....
کناره بچه ها نشستیم و مشغوله خوردنه صبحانه شدیم..بخاطره وجوده شادی نمیتونستم زیاد نگاهی به دور و برم کنم و کیان رو پیدا کنم...
صبحانه رو که خوردیم بلند شدیم تا بریم سمته اتوبوسا .دوباره رفتیم آخره اتوبوس و کناره نازی نشستم و شادی هم سمته چپم نشست...
ادامه دارد...
۲K
۱۶:۱۰