👑 زن و زندگــے 👑
⋞ –––––––––– ღ –––––––––⋟
+ دو ماهه آخر شبا میاد خونه..ساعتایه دوازده یک.... امشب شانسه من زود اومده بود خونه... ماهک دستمو گرفت و گفت : الهی بمیرم برات +خدا نکنه دستش بشکنه...ببین لبتو چیکار کرده... پوزخندی زدم و گفتم : بهتره بگی پاش بشکنه.... انقدر به پهلوم لگد زده که کلیم ضربه خورده و ورم کرده _خدا لعنتش کنه سری تکون دادم و گفتم : نگرانه آیتم.. _نمیخاد نگران باشی...بذار بره ادبش کنه که فکر نکنه تو بی کس و کاری.. +هوتن دیوونس میترسم بلایی سره آیت بیاره.. نترس هیچی نمیشه +خیلی سرم درد میکنه مگه بهت مسکن نزدن؟؟ +چرا ولی انگار تو همون بیمارستان اثر داشت.... پاشو ببرمت تو اتاقه آلما بگیر استراحت کن +نمیتونم...اون همه پله رو نمیتونم بالا برم. _خب میبرمت اتاقه مامان و بابات..... ادامه دارد...
⋞ –––––––––– ღ ––––––––––⋟
سری تکون دادم و ماهک زیره بغلمو گرفت و بلند شدم لنگ لنگون رفتیم سمته اتاق و درو باز کردم که آلما با حرص گفت :
یعنی چی که فعلا با دیدنه من حرفشو خورد و مامان گفت ؛ چرا از جات بلند شدی+میخام بخابم شام نخورده
+اشتها ندارم
اینجوری که ضعف میکنی کلافه گفتم : نه خابم میادماهک نگاهی به مامان کرد و گفت :
بهتره بخوابه سرشم درد میکنه استراحت کنه بهتره..رو تخت دراز کشیدم ماهک پتو رو کشید روم..
_چیزی خاستی صدام بزن باشه؟؟؟سری تکون دادم که آلما با بغض گونمو بوسید و از اتاق رفتن بیرون که اشکام راه افتاد...
باورم نمیشد زندگیم به اینجا رسیدهیچویت فکر نمیکردم جزء زنایی باشم که از شوهرشون کتک میخورن..
نمیدونم چقدر گذشته بود که صدایه زنگه خونه رو شنیدم..سریع از رو تخت بلند شدم و رفتم سمته در و گوشم و چسبوندم به در که صدایه آیت رو شنیدم...
ادامه دارد...
۲.۹K
۱۷:۴۵