👑 زن و زندگــے 👑
کیان سری تکون داد و گفت : آره....هفده ساله بودم.... سرطان نذاشت که بیشتر بودنشو احساس کنم... +چقدر ...بد کیان بزور خنده ای کرد و گفت : البته نا شکری نمیکنم ها... کیوان و بابا هستن که من احساسه تنهایی نکنم +برادر داری؟؟؟ آره.....از خودم بزرگتره کیوان +چقدر خوب که تنها نیستی . نه...... نیستم فقط چون خیلی بچه ی لوس و مامانیی بودم حالا از همه بیشتر اذیت میشم تو نبوده مامان.. +بالاخره.....تو زندگیه همه مشکلاتی هست....امیدوارم دیگه غم نبینی.. کیان نفسه عمیقی کشید و سرشو بلند کرد و نگاهی به آسمون کرد . الان بارون میگیره +از کجا فهمیدی؟؟؟ خنده ای کرد و گفت : از اینجا قطره ای رو پیشونیش افتاده بود آشمونو بخوریم زود بریم..... تا خیس نشدیم.. بعده خوردنه آش رفتیم سمته ماشین بارون کم کم داشت شدت میگرفت... سواره ماشین شدیم که آلما بهم زنگ زد... ادامه دارد..

+بله؟؟؟ کجایی عزیزم
+دارم میام
_باشه منتظرتم....خدافظ
گوشیو قطع کردم که کیان گفت :
اردو نمیای؟؟؟؟
+چرا امروز اسممو نوشتم.....
کاره خیلی خوبی کردی
+مامان مجبورم کردمیگه بری حال و هوات عوض میشه راست میگن....
از سره کوچه پیچیدیم داخل و از ماشینه کیان پیاده شدم .
+مرسی....بابته امروز
کیان لبخندی زد و گفت :
خواهش میکنم.....کاری داستی
میتونی رو من حساب کنی...
خاستم جوابشو بدم که با صدایه هوتن وحشت زده برگشتم عقب
با دیدنش قلبم ریخت...
بشدت عصبی بود و نگاهش بینه
من و کیان در چرخش بود..
آها .... پس سرت شلوغه که با من یه قرارم نمیتونی بذاری؟؟
+تو.....تو اینجا چیکار میکنی ها؟؟؟هوتن ابرویی بالا انداخت و گفت : چیه؟؟؟انتظاره دیدنمو نداشتی نه؟؟؟
ادامه دارد..
۱.۹K
۱۱:۴۲