👑 زن و زندگــے 👑
یجورایی احساسه تحقیر شدن میکردم کیان دو کاسه آش گرفت و اومد سمتم.. بفرمایید +مرسی یه قاشق خوردم که گفت : چطوره؟ +خوبه ....مرسی نوشه جان... هر وقت هوسه آشهایه مامانمو میکنم میام اینجا ....اونم دقیقا همینجوری آش درست میکرد.. +مگه....ازشون دوری؟؟؟ کیان لبخنده غمگیتی زد و گفت : آره.....خیلی خیلی دورم + کدوم شهرن مگه؟؟؟ مامانم؟؟؟تو آسمونا لبمو گاز گرفتم و فحشی بخودم دادم که چرا نمیتونستم جلو زبونمو بگیرم... حتما باید فضولی میکردم؟؟؟ +من..من متاسفم.....نمیخاستم که ناراحتت کنم.. نه اشکالی نداره ..... تو که نمیدونستی +خیلی متاسفم... بعضی وقتا دلم خیلی براش تنگ میشه +خیلی وقته که....نیست؟؟؟ ادامه دارد..

کیان سری تکون داد و گفت : آره....هفده ساله بودم....سرطان نذاشت که بیشتر بودنشو احساس کنم...
+چقدر ...بد کیان بزور خنده ای کرد و گفت : البته نا شکری نمیکنم ها... کیوان و بابا هستن که من احساسه تنهایی نکنم +برادر داری؟؟؟
آره.....از خودم بزرگتره کیوان
+چقدر خوب که تنها نیستی .
نه...... نیستم فقط چون خیلی بچه ی لوس و مامانیی بودم حالا از همه بیشتر اذیت میشم تو نبوده مامان..
+بالاخره.....تو زندگیه همه مشکلاتی هست....امیدوارم دیگه غم نبینی.. کیان نفسه عمیقی کشید و سرشو بلند کرد و نگاهی به آسمون کرد .
الان بارون میگیره
+از کجا فهمیدی؟؟؟
خنده ای کرد و گفت : از اینجا
قطره ای رو پیشونیش افتاده بود
آشمونو بخوریم زود بریم.....تا خیس نشدیم..
بعده خوردنه آش رفتیم سمته ماشین بارون کم کم داشت شدت میگرفت... سواره ماشین شدیم که آلما بهم زنگ زد...
ادامه دارد..
۱.۹K
۱۱:۴۲