👑 زن و زندگــے 👑
🤍
دستمو مشت کردم و شروع کردم به جیغهای هیستریک کشیدن یه جوری بهم شوک وارد شد که انگار تازه خبر مرگش رو شنیدم.. مامان با دیدنم سریع بلند شد و اومد طرفم بغلم کرد و همونجور که گریه میکرد گفت: چیزی نیست دختر نازنینم هیچی نیست قربونت برم آروم باش... نترس بابا آروم خوابیده همونجور که جیغ میکشیدم گفتم بابا بلند شو تو رو خدا بلند شو .... بگو که همه اینا یه خوابه بلند شو بابا نمیتونم اینجوری ببینمت مامان محکم منو تو بغلش فشار داد و شروع کرد به گریه کردن... به زور آلما و آشوب را از رویه جنازه بلند کردند و فوراً دره تابوت رو بستند چند نفر از بیرون اومدن پای تابوت رو گرفتن و بلند کردن... و همینجور لا اله الا الله گویان میرفتند به سمت قبری که برای بابا کنده بودند و بقیه هم دنبال بابا میرفتن همینجور که مامان بغلم کرده بود شروع کردیم به راه رفتن اصلاً انگار اختیار پاهام دست خودم نبود... نمیدونستم دارم از کجا راه میرم فقط تنها چیزی که بهم احساس دلگرمی میداد... ادامه دارد... 🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷
🤍
دستهای مامان بود که دور بازوهام حلقه شده بودوقتی رسیدیم نماز بابا رو خوندن و آیت همراه با سروش رفت جلو..
شیخی که اونجا بود میگفت باید پسر یا دامادش جنازه رو داخل قبر بذارند...
آیت با گریه پرید داخله قبر و سر جنازه رو گرفت و گذاشت بمیرم برای دلش به وضوح دیدم که کمرش خم شد...
دیگه پاهام توان تحمل وزنمو نداشتم روی زمین نشستم و چنگی به خاکهای زیر پام زدم مامان هم بالای سرم گریه میکرد...
خاکسپاری که تموم شد مهمونا یکی یکی تسلیت میگفتن و کم کم دورمون خلوت شد...
رفتم جلوتر و نزدیکه خاک نشستم سرمو گذاشتم و گفتم: بابا حالت خوبه اونجا داری چیکار میکنی ؟؟؟؟؟
بابا تو نمیخواستی تنهامون بزاری تو نمیخواستی پشتمونو خالی کنی اما نذاشتن نخواستن که تو همیشه همراه من باشی...
بابا تو رو خدا بلند شو بگو که همه اینا یه بازی بوده میثم برام یه لیوان آب آورد که دستشو پس زدم...
ادامه دارد...🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷
دستهای مامان بود که دور بازوهام حلقه شده بودوقتی رسیدیم نماز بابا رو خوندن و آیت همراه با سروش رفت جلو..
شیخی که اونجا بود میگفت باید پسر یا دامادش جنازه رو داخل قبر بذارند...
آیت با گریه پرید داخله قبر و سر جنازه رو گرفت و گذاشت بمیرم برای دلش به وضوح دیدم که کمرش خم شد...
دیگه پاهام توان تحمل وزنمو نداشتم روی زمین نشستم و چنگی به خاکهای زیر پام زدم مامان هم بالای سرم گریه میکرد...
خاکسپاری که تموم شد مهمونا یکی یکی تسلیت میگفتن و کم کم دورمون خلوت شد...
رفتم جلوتر و نزدیکه خاک نشستم سرمو گذاشتم و گفتم: بابا حالت خوبه اونجا داری چیکار میکنی ؟؟؟؟؟
بابا تو نمیخواستی تنهامون بزاری تو نمیخواستی پشتمونو خالی کنی اما نذاشتن نخواستن که تو همیشه همراه من باشی...
بابا تو رو خدا بلند شو بگو که همه اینا یه بازی بوده میثم برام یه لیوان آب آورد که دستشو پس زدم...
ادامه دارد...🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷
۲.۶K
۱۵:۳۵