👑 زن و زندگــے 👑
🩹 وارد دانشگاه شدم که دیدم بچهها داخل محوطه وایستادن رفتم سمت کلاس خودمون نازی با دیدنم لبخندی زد و گفت: چه عجب فکر کردم که خواب میمونی نوچی کردم و گفتم: عمراً اگر خواب بمونم.. با صدای لیدر که بچهها رو صدا زد رفتیم طرفش... یکی یکی اسمها رو میخوند و وارد اتوبوس شدیم.. شادی که اسمشو اول خوندن صندلیهای عقب اتوبوس نشسته بود و برامون جا گرفته بود... رفتم طرفش که گفت: بگیر بشین عزیزم.. لبخندی زدم و کنارش نشستم کولمو جلوی پام گذاشتم... گوشیمو از داخل کوله برداشتم سرمو بلند کردم که دیدم کیان وارد اتوبوس شد... با دیدنش سریع نگاهمو ازش گرفتم و برگشتم سمته شادی میفهمیدم که داشت میومد آخره اتوبوس که نیلوفر گفت : سلام کیان.....خوبی؟؟ _ مرسی +بیا بشین من برات جا گرفتم نه تنها من بلکه بچه هایه تو اتوبوس با تعجب نگاهی به کیان و نیلوفر کردن... ادامه دارد... 







کیان برگشت طرفم و نگاهش مستقیم نشست رو من که نیلوفر گفت : کولتو بذار اینجا ... بشین
کنجکاو بودم که ببینم کیان چی جوابشو میده ولی در کماله ناباوری کیان سری تکون داد و نشست کناره نیلوفر...
با سقلمه ای که شادی بهم زد بخودم اومدم.. نگاهی بهش کردم و گفتم : جان؟؟_کجایی؟؟
+چی؟؟؟_میگم کجایی+هیچی ...یه لحظه حولسمپرت شد شادی که خیلی تیز بود نگاهی سمته کیان کرد و گفت :
والا همه حواسشون پرت شد..منتها تو روشون قفلی زدی سری تکون دادم و گفتم : منظورت چیه؟؟
_هیچی +پس چرا همچین حرفی رو زدی شادی زل زد تو چشمام و گفت: بخاطره اینکه بدونی من دوستتم و نمیتونی چیزیو ازم پنهون کنی..
+من هیچی ازت پنهون نکردم دیدم اوضاع خطریه دستشو اورد جلو و گفت : هی هی...بچه هاخواهش میکنم آرومتر...
ادامه دارد...
۲K
۱۷:۵۸